سوالات شما
جک های باحال
رشتيه عروسي ميكنه و فراداي شب عروسيش دوستاش وميبينه و رفيقاش ازش ميپرسن خوب تعريف كن چه خبر بود ميگه والا جاي همتون خالي بود;d;
تركه ميره شلوار فروشي ميگه آقا شلوار نخي دارين يارو ميگه آره تركه ميگه پس ۲ نخ بدين;d;
رشتيه شب خوابيده بوده بسرش ميزنه كه با خانومش كار خير انجام بده ;d; شروع ميكنه با پر و پاچه زنه ور رفتن ....;n; ;w; زنه بهش ميگه بگير بخواب فردا وقت دكتر دارم باس تميز باشم ;q; رشتيه شاكي ميشه و ميگيره ميخوابه بعد چن دقيقه عين فنر ميپره به زنهميگه فردا كه وقت دندون پزشكي نداري؟
زن تركه حامله ميشه، ميرن دكتر. دكتر يك معاينه ميكه به تركه ميگه: خانم شما حامله نيستن، اين فقط بادِ شكمه. تركه هم دست خانوم رو ميگيره و برميگردن خونه. بعد از يك ماه شيكمه زنه كلي مياد بالاتر، دوباره پاميشن ميرن دكتر، دكتره بعد از معاينه ميگه: عرض كردم كه، خانم شما حامله نيستن، اين فقط باد شكمه! خلاصه چهار پنج ماه، هي شكم زنه ميومده بالا و بالاتر و هي دكتر ميگفته اين فقط باد شكمه. آخر تركه شاكي ميشه،كيرش رو در مياره ميگذاره رو ميزِ دكتره، ميگه: ببخشيد آقاي دكتر، اگه ميشه اينو يك معاينه كنيد، ببينيد كيره يا تلمبهست؟!!! ;x; ;x;
يه روز به يه ترکه ميگن تعطيلات کجا ميري؟
ميگه اگه امام رضا بطلبه ميرم کيش !!!
ترکه دوستش رو تو خيابان ميبينه و به دوستش ميگه چرا حيروني ؟
ترکه جواب ميده نميدونم که ساعت يک با يازده نفر قرار گذاشتم يا ساعت يازده
با يک نفر
به يه ترکه ميگن : دو ؛ دو تا . ميگه: هان؟؟!! . دوباره ميگن: دو ؛ دو تا . ترکه ميگه :آهان ;r; ;r;
يه ترکه سرهنگ راهنمايي و رانندگي ميشه و ميفته دنبال يه گلف و هي داد ميزنه پرايد بزن کنار.گلفه توجه نميکنه.ترکه ميره جلو يارو و ميگه:
-اوهوي مرتيکه خر مگه کري.ميگم پرايد بزن کنار .
راننده گلف ميگه:
-آخه اين گلفه.
ترکه ميگه:گلفه که گلفه از پنجره ش بيا بيرون ;r;
نکته بالای ۱۸ سالش اینه که راننده ماشین گواهی نامه داشته یعنی بالای ۱۸ سالش بوده ;d; ;g;
دختر پب عروسيش اوپن بود ميره به مامانش ميگه مامان من اوپنم چيكار كن؟;(;
مامانش ميگه : دخترم گوجه بزار;e; ، دختره ميره و گو جه ميزاره و فرداش مياد و
ميگه . مامان دمت گرم گوجه عمل كرد;ok; . مامانه ميگه اين كه چيزي نيست من
شب عروسيم با بابات هندونه گذاشتم;q; ;w;
يارو داشته تو جاده با ماشين مي رفته كه يهو يه مرده ميپره جلو ماشينش و يه چاقو در ميارده ميزاره راسته كاپوت ماشين.
يارو پياده ميشه مرده بهش ميگه بكش پايين ، يارو ميگه زشته . بازم ميگه بكش پايين
يارو مي كشه بهش ميگه بزن ، يارو ميگه زشته . ميگه بزن. ميزنه و آبش مياد. ميگه دوباره بزن باز هم ميزنه خلاصه اونقدر ميزنه كه يد طولاش ديگه بلند نميشه.
بعد مرده ميگه : خواهر و مادرمو برسون به شهر;d;
يه زنه يه نوكر داشته به اسم توتر.
اين آقاي توتر از اون يد طولا كلفتاي روزگار بوده.
يه بار كه اينا با هم تريپ داشتن زنه دردش مي گيره مي خواست نوكرش رو صدا كنه تا كار رو تموم كنه. زنه ميگه : توتر توتر؟؟؟
توتر ميگه : توتر از اين نميشه توتر از اين نميشه!!!!!!
ملانصرالدین
در مجلس صحبت از حلوا بود. نصرالدين گفت: «خيلي عجيب است.
مدتي است حسرت خوردن حلوا به دلم مانده.»
گفتند: «اين كه كاري ندارد، بپز»
گفت: «هر وقت آرد هست، روغن نيست. هر وقت روغن هست، شكر
نيست. وقتي همهاش هست، من خودم نيستم.» ;d; ;d; ;d; ;d;
تركه تو اتوبوس يه دختر خشكله رو ميبينه
وقتي از اتوبوس پياده ميشه شماره اتوبوسه رو مينويسه
روزي به شخص ساده لوحي مي گويند: اگر به تو پيشنهاد فرمانروايي مملكت را بدهند و يا پيشنهاد ازدواج كدام را قبول مي كني ؟
ساده لوح اندكي فكر مي كند و مي گويد: فرمانروايي ممكلت
مي پرسند چرا:
و باز مي گويد: زيرا اداه كردن مملكت از اداره كردن زن آسانتر است
اندر روزگاري ملا نصرالدين خر خود گم بكرده بود
و همي مدام خداي خود را شكر ميگفت
از او بپرسيدند چرا خدارا شكر گويي
گفتي همي شكر گويم كه من بر آن خر سوار نبودم كه همراه آن زبان بسته گم ميشدم!!!!!
بابا حكايتاي شما خيلي توپه!
اينايي كه تو كتاباي درسيه انگار آب بستن بهش!
دزدي به خانه درويشي برفت
هر آنچه ميديد بدزديد
درويش از زير لحاف اورا به كنترل داشت(زير نظر داشت)!!!
دزد براي دزدين رسيور ماهواره به اتاق تلوزيون برفت
درويش فرصت را غنيمت بشمرد
و هر آنچه كه در كيسه بود برداشت
دزد با رسيور از را ه رسيد
و به درويش گفت
حالا خودت قضاوت كن من دزد بيدم يا تو;?;
فيلي ديد اشتري به چرا
با تمسخر گفت
پستانهايت را به پشت بستن چرا!؟؟؟
اشتر كمي اندوهگين شد ولي بگفت
گفتن اين سوال از كسي كه معاملش به صورتش باشد بعيد ميباشد
نصرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او
نخورد.
نصرالدين گفت: «آفرين»
امير ناراحت شد.
نصرالدين گفت: «نه، آفرين را به آهو گفتم.»
يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن
اين صداي خوش محروم باشند.»
از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار
او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي نکره؟»
ملا گفت: «اگر صاحب همتي در اينجا حمامي درست مي کرد، مي فهميدي آواز من چه قدر دلنشين است.»
يك روز نصرالدين اذان ميگفت و ميدويد. پرسيدند: «چرا ديگر ميدوي؟»
گفت: «ميخواهم بدانم صداي اذان من تا كجا مردم را مستفيض ميكند.»
يك روز دهاتيها كاردي پيدا كردند و پيش نصرالدين آوردند و پرسيدند: «اين چيست؟»
نصرالدين گفت: «اين اره است كه هنوز دندان در نياورده!»
يك شب نصرالدين دير به خانه آمد. زنش در را باز نكرد. نصرالدين هر چه گشت جايي براي خوابيدن پيدا
نكرد. ناچار نيمههاي شب، در كاروانسرايي را زد.
كاروانسرادار گفت:«كيست؟»
نصرالدين جواب داد: «جناب جلالت مآب اجل عالي اعظم اكرم نصرالديننصرالدين، عالم شهر، قاضي عزيز
اين شهر نزول اجلال فرمودهاند.»
كاروانسرادار از پشت در گفت: «ببخشيد، ما جا براي اين همه آدم نداريم.»
نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر ميكرد.
پرسيدند: «شكر براي چيست؟»
گفت: «براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود كه خودم هم گم شده بودم
نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.»
اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد.
نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.»
مهمان گفت: «چرا شوخي ميكني، اين كه صداي خودت است.»
نصرالدين گفت: «خودت شوخي ميكني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نميخواهي
حرف خود مرا باور كني؟»
نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر ميكرد.
پرسيدند: «شكر براي چيست؟»
گفت: «براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود كه خودم هم گم شده بودم
شب۲
خانه ما در يك مجتمع آپارتماني 5 طبقه قرار دارد. و ما تازه به اين جا رفتهايم
و هنوز خيلي از همسايهها را خوب نميشناسيم. ديروز عصر وقتي از پلهها بالا
ميرفتم متوجه شدم كه جلوي در خانه طبقه دوم يك جفت كفش اسپرت مردانه
و يك جفت كفش خيلي قشنگ پاشنه بلند زنانه قرار دارد. در طبقه چهارم هم دو
جفت كفش بود. يك جفت كفش گيوه مردانه كه معلوم بود مال يك پيرمرد است
و يك جفت كفش پيرزنانه.
دلم براي آنها سوخت. آخر براي پيرمرد و پيرزن سخت است كه اين همه راه
را بالا برود، فكري به نظرم رسيد. كفشهاي آنها را برداشتم و به سرعت برگشتم
پائين و جاي كفشها را عوض كردم.
حالا خيلي خوب شده بود. اگر صاحبان اين كفشها هم جايشان را عوض كنند همه چيز
درست ميشود. احترام به پيرمردها و پيرزنها واجب است. كمي بعد وقتي براي
خريدن نان به كوچه رفتم چهار نفر را ديدم كه با هم دعوا ميكنند، پيرزني كه
كفشهاي قشنگ پاشنه بلند پايش بود و پيرمردي كه اسپرت پسرانه پوشيده بود.
همين طور يك مرد جوان كه گيوه كهنهاي پوشيده بود و خانم جوان و شيك پوشي
كه كفشهاي كوچك پيرزنانه به پايش بود، ترسيدم كتككاري بشود رفتم جلو و گفتم:
خوب چه ميشود اگر شما جايتان را عوض كنيد. براي پيرمردها سخت است كه اين
همه پله را بالا بروند. اين را گفتم و به طرف نانوايي فرار كردم.
برگشتني با ترس و لرز وارد آپارتمان شدم. به در خانه طبقه دومي كه رسيدم ديدم
همه چهارجفت كفش جلوي در است و از داخل خانه صداي خنده ميآيد. خوشحال شدم
و با خودم گفتم خوب شد اگر جوانها بالا نرفتند حداقل پيرها پائين آمدند.
يه روز يه سوسكه داشته از چاه فاضلاب ميومده بيرون
بهش مي گن برگرد اينجا چي كار ميكني؟
ميگه: به اميد يه هواي تازه تر گفتيم از رفتن و .......
يه روز يه تركه ميره دستشويي بعدهمه پشه ها بلند ميشن
بعد تركه ميگه:بفرماييد بشينيد ؛ خواهش ميكنم
يه روز يه آباداني رو ميخواستن شكنجش بدن:
ميبندنش به درخت براش نوار بندري ميذارن
يه روز سيگار يه آقايي روشن نمي شده پياده ميشه هلش ميده
يه روز يه مار و يه جوجه تيغي ازدواج ميكنن بچه شون سيم خاردار ميشه ;z; ;z; ;z;
به يه نفر ميگن به يه قزويني مست چي ميگن
ميگه: مسكوني
به يه نفر ميگن به يه قزويني مست چي ميگن
ميگه: مسكوني
گويند كه درويشي نزد خاجه اي رفت و گفت
اي خاجه من تو از يك پدر و مادر هستيم آدم و حوا
چرا تو بايد اين گونه پولدار بيدي و من نه
بيا و مساوات و برادري را برقرار كن و به برادر خود كمك كن!!!
خاجه هم به درويش يك سكه ميدهد
درويش دلخور ميشود و ميگويد
از كل اموال خود همين يه سكه را به من ميدهي
خاجه گفت اين سكه را قبول كن كه با آمدن برادران ديگرت اين سكه هم به تو نخاهد رسيد!!!;g;
يك روز كدخداي دهي به نصرالدين گفت: «نصرالدين تو بايد از ده بروي، مردم اين ده تو را نميخواهند.»
نصرالدين گفت: «حق با آنهاست، اما شما ميدانيد كه من هر جا بروم، به تنهايي نميتوانم ده درست كنم، اما مردم اينجا ميتوانند، چون تعدادشان زياد است. حالا بهتر نيست، من بمانم و آنها بروند؟»
در مجلس صحبت از حلوا بود. نصرالدين گفت: «خيلي عجيب است. مدتي است حسرت خوردن حلوا به دلم مانده.»
گفتند: «اين كه كاري ندارد، بپز»
گفت: «هر وقت آرد هست، روغن نيست. هر وقت روغن هست، شكر نيست. وقتي همهاش هست، من خودم نيستم.»
نصرالدين و همسايهاش به درد گوش دچار شدند. با هم پيش طبيب رفتند.
طبيب اول گوش همسايه نصرالدين را شست و روغن مالي كرد. همسايه نصرالدين از درد و ناراحتي دادش درآمد. نوبت نصرالدين كه شد، عين خيالش نبود.
از حكيمخانه كه درآمدند، همسايه نصرالدين گفت:«واقعاً كه عجب طاقتي داري.»
نصرالدين گفت: «ميداني، چه كار كردم كه گوشم درد نگرفت؟»
همسايه پرسيد:«چه كار كردي؟»
نصرالدين گفت: «هيچي، گوش سالمم را جلو بردم.»
يك روز نصرالدين مادرش را كه مريض بود، پيش طبيب برد.
طبيب گفت: «اين زن روحيه ندارد. بايد شوهري برايش دست و پا كنيد.»
از حكيم خانه كه بيرون آمدند، مادر نصرالدين به پسرش گفت: «چه حكيم حاذقي!»
يك روز نصرالدين لباس سياه پوشيده بود و توي بازار ميگشت.
پرسيدند: «خدا بد ندهد، اتفاقي افتاده؟»
نصرالدين گفت: «بله، پدر پسرم فوت كرده.»
نصرالدين مقداري هيزم روي كول خودش گذاشته بود و خودش هم سوار خرش بود.
بچههاي محل پرسيدند: «چرا هيزم را روي الاغ نميگذاري؟»
نصرالدين گفت: «خدا را خوش نميآيد كه هم خودم بار خر باشم، هم هيزم.»
يك روز نصرالدين خرش را برد بازار كه بفروشد خر جفتك ميانداخت و مردم را گاز ميگرفت و عرعر ميكرد.
رهگذري به نصرالدين گفت: «فكرنكنم اين خر را كسي بخرد.»
نصرالدين گفت: «من هم نميخواهم آن را بفروشم، ميخواهم مردم بدانند كه من از دستش چه ميكشم.»
نصرالدين گاوي داشت. هر كاري كرد كه آن را بفروشد، خريداري پيدا نشد.
دلالي به او گفت: «گاو را بده من برايت ميفروشم.»
دلال گاو را به بازار برد و داد زد: «اين گاو شش ماهه آبستن است.»
شخصي رسيد و گاو را به قيمت خوبي خريد.
چند روز بعد براي دختر نصرالدين خواستگار آمد. نصرالدين براي آنكه از دخترش تعريف كرده باشد، گفت: «دختر من هم زيباست، هم اخلاق خوبي دارد، و هم آبستن است!»
يك روزمردي به ديدن نصرالدين رفت.
نصرالدين پرسيد: «كار و بار چه طور است؟»
گفت: «بسيار خوب، هر نامهاي كه مينويسم صد دينار حقالتحرير ميگيرم.»
چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، آن نامه را دوباره ميآورند خودم ميخوانم و صد دينار ديگر ميگيرم.»
نصرالدين گفت:«آن صد دينار آخري نصيب من نميشود. چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، حتي خودم.»
نصرالدين با يكي از دوستان به دهي ميرفت. هر كدام يك قرص نان داشتند.
رفيق نصرالدين گفت: «بيا آنچه داريم روي هم بريزيم و با هم بخوريم.»
نصرالدين گفت: «يك نان من دارم، يك نان تو. اگر خيال بد نداري، تو نان خودت بخور، من نان خودم را.»
نصرالدين براي موعظه كردن به دهي رفت. بالاي منبر از حضرت عيسي سخن گفت كه به طبقه چهارم آسمان صعود كرد.
وقتي نصرالدين از منبر پايين آمد، زني جلوي او را گرفت و پرسيد: «پس حضرت عيسي در آسمان چهارم از كجا ميخورد و مينوشد؟»
نصرالدين گفت: «عجيب است. دو ماه است كه يك نفر از من نپرسيد در اين ولايت غريب چه طور گذران ميكني و از كجا ميخوري و مينوشي، ولي فوراً به فكر حضرت عيسي افتاديد كه در آسمان چهارم چه ميخورد؟»
در خانه نصرالدين را دزديدند. نصرالدين هم رفت در مسجد را كند و به خانه آورد.
پرسيدند: «اين چه كاري بود كه كردي؟»
گفت: «خدا دزد را ميشناسد، او را به من بسپارد، در خانهاش را پس بگيرد.»
يك روز پسر نصرالدين پيش پدرش آمد و گفت: «ديشب خواب ديدم شما يك دينار به من دادهايد.»
نصرالدين گفت: «چون پسر خوبي هستي، آن را از تو پس نميگيرم. مال خودت.»
شخصي خروس نصرالدين را دزديد و در خورجين گذاشت و راهش را كشيد و رفت. نصرالدين سر راهش را گرفت و گفت: «خروس را رد كن بيايد.»
دزد گفت: «به حضرت عباس، خروس تو را من نديدهام.»
نصرالدين گفت: «قسم حضرت عباس را باور كنم، يا دم خروس را؟»
نصرالدين وارد شهري شد و در بازار به گشت و گذار پراخت.
يك نفر از او پرسيد: «امروز، چه روزي است؟»
نصرالدين گفت: «من تازه وارد اين شهر شدهام، هنوز با روزهاي اينجا آشنا نشدهام. بهتر است از يك آدم وارد بپرسي.»
يك روز نصرالدين ديگي از همسايه خود قرض كرد. فرداي آن روز ديگچهاي توي آن گذاشت و به همسايه پس داد.
همسايه پرسيد: «اين ديگچه از كجا آمده؟»
نصرالدين گفت: «ديگ شما آبستن بود. ديشب زاييد. اين هم بچه آن است.»
همسايه با خوشحالي ديگ را گرفت و رفت. چند روز بعد نصرالدين دوباره همان ديگ را از همسايه قرض كرد. مدتي گذشت و از ديگ خبري نشد. همسايه به خانه نصرالدين آمد و سراغ ديگ را گرفت.
نصرالدين گفت: «سر شما سلامت، ديگ مرحوم شد.»
همسايه گفت: «آخر مگر ممكن است ديگ هم بميرد؟»
نصرالدين گفت: «چه طور ديگ ميتواند بزايد، اما نميتواند بميرد. ديگي كه ميزايد، ممكن است سر زا برود.»
يك روز به نصرالدين خبر دادند كه سرت سلامت، عيالت فوت كرد.
نصرالدين گفت: «زن عاقلي بود، راضي به زحمت من نشد. چون خيال داشتم طلاقش بدهم.»
از نصرالدين پرسيدند: «هيچ شده كه در جايي از جمعيت سبقت بگيري؟»
گفت: «بله، خيلي.»
گفتند: «مثلاً كي؟»
گفت:«مثلاً وقت بيرون آمدن از مسجد.»
پرسيدند: «چه طور؟»
گفت:«چون من آخرين نفري هستم كه وارد مسجد ميشوم، موقع بيرون آمدن هم اولين نفرم.»
شخصي به نصرالدين گفت: «صد دينار به من قرض بده، يك ماه هم مهلت بده كه قرضت را پس بدهم.»
نصرالدين گفت: «من نصف خواهش تو را ميتوانم انجام بدهم.»
آن شخص خوشحال شد و خيال كرد نصرالدين ميخواهد به او پنجاه دينار بدهد.
گفت: «عيبي ندارد، با پنجاه دينار هم كارمان راه ميافتد.»
نصرالدين گفت: «من گفتم نصف خواهشت را انجام ميدهم و آن هم دادن مهلت است. هر چقدر مهلت بخواهي، ميتوانم بهت بدهم.»
نصرالدين با عدهاي از صحرايي ميگذشت. صداي گاوي شنيده شد.
گفتند: «نصرالدين گاو صدايت ميكند، برو ببين چه ميگويد.»
نصرالدين رفت و برگشت و گفت: «ميگويد چرا با يك مشت الاغ آمدهاي گردش؟»
سر گاوي توي خمره گير كرده بود. مردم هر كاري كردند نتوانستند سر گاو را از توي خمره در بياورند. دست به دامن نصرالدين شدند. نصرالدين پيشنهاد كرد سر گاو را ببرند. چنان كردند كه نصرالدين گفته بود. سر گاوي توي خمره افتاد. نصرالدين اين بار پيشنهاد كرد خمره را بشكنند و سر گاو را در بياورند. مردم از اين همه هوش و ذكاوت تعجب كردند.
يك نفر پيش نصرالدين آمد و گفت: «ميگويند شما سركه هفت ساله داريد، درست است؟»
نصرالدين جواب داد: «بله.»
آن شخص گفت: «يك كاسه از آن به من بدهيد.»
نصرالدين گفت: «عجب، اگر ميخواستم يك كاسه به شما بدهم، سركه يك ماهه هم نميشد.»
از نصرالدين پرسيدند: «چرا مرغ يك پاي خود را بلند ميكند و روي پاي ديگر ميايستد؟»
گفت:«اگر آن يك پاي ديگر هم بلند كند، ميافتد.»
پرسيدند: «چرا شكارچيها وقت شكار، يك چشم خود را ميبندند؟»
گفت:«اگر دو تا چشم خود را هم بگذارند جايي را نميبينند.»
باز پرسيدند: «چرا مؤذن دستش را بيخ گوشش ميگذارد و اذان ميگويد؟»
گفت: «براي اين كه اگر دستش را روي دهانش بگذارد، صدايش بيرون نميآيد.»
شخصي ادعا ميکرد که از نصرالدين صد دينار ميخواهد. با نصرالدين به محضر قاضي رفت.
قاضي ادعاي شاکي را شنيد و پرسيد: «شاهدت کيست؟»
گفت: «خدا.»
نصرالدين گفت: «براي شهادت بايد کسي را معرفي کني که قاضي او را بشناسد.»
يك روز عيال نصرالدين گفت: «آشپزمان امروز افتاد و پايش شكست.»
نصرالدين عصباني شد و گفت: «خيلي خوب، اين دفعه او را ميبخشم، ولي اگر بعد از اين چيزي را بشكند، قيمتش را از حقوقش كم ميكنم.»
زن نصرالدين از او پرسيد: «دزد چه جوري به خانه آدم ميآيد؟»
نصرالدين گفت: «طوري راه ميرود كه صداي پايش شنيده نشود.»
يك شب زن نصرالدين خوابش نبرد. نصرالدين را بيدار كرد.
نصرالدين پرسيد چه خبر است؟»
زن نصرالدين گفت: «فكر ميكنم دزد آمده.»
نصرالدين گفت: «از كجا ميگويي؟»
زن نصرالدين گفت: «از آنجا كه هر چه گوش ميكنم صداي پايي نميشنوم.»
نصرالدين بيپول شد و به فكر صرفهجويي افتاد از كاه و جو خرش هر روز مقداري كم كرد، الاغ روز به روز لاغرتر شد تا اين كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
نصرالدين گفت: «خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بود، اما حيف كه اجل مهلت نداد.»
نصرالدين ميخواست پسرش را زن بدهد. يكي از دوستانش گفت: «حالا زود است، بگذار كمي بزرگتر بشود، بعداً.»
نصرالدين گفت: «اگر بزرگتر بشود، عاقل ميشود و ديگر زن نميگيرد.»
درويشي در خانه خاجه بخيلي امد
واز آن كمك خاست
خاجه به آن يك انگشتر بي نگين داد
درويش براي خاجه دعا كرد
خداوندا به خاجه قصري بي سقف بده
خاجه متحير و اندوهگين گشت گفت
قصر بي سقف!!!قصر بي سقف به چه دردي ميخورد!!
درويش گفت: به همان دردي كه انگشتر بي نگين ميخورد!!
شخصي به نصرالدين گفت: «صد دينار به من قرض بده، يك ماه هم مهلت بده كه قرضت را پس بدهم.»
نصرالدين گفت: «من نصف خواهش تو را ميتوانم انجام بدهم.»
آن شخص خوشحال شد و خيال كرد نصرالدين ميخواهد به او پنجاه دينار بدهد.
گفت: «عيبي ندارد، با پنجاه دينار هم كارمان راه ميافتد.»
نصرالدين گفت: «من گفتم نصف خواهشت را انجام ميدهم و آن هم دادن مهلت است. هر چقدر مهلت بخواهي، ميتوانم بهت بدهم.»
نصرالدين با عدهاي از صحرايي ميگذشت. صداي گاوي شنيده شد.
گفتند: «نصرالدين گاو صدايت ميكند، برو ببين چه ميگويد.»
نصرالدين رفت و برگشت و گفت: «ميگويد چرا با يك مشت الاغ آمدهاي گردش؟»
سر گاوي توي خمره گير كرده بود. مردم هر كاري كردند نتوانستند سر گاو را از توي خمره در بياورند. دست به دامن نصرالدين شدند. نصرالدين پيشنهاد كرد سر گاو را ببرند. چنان كردند كه نصرالدين گفته بود. سر گاوي توي خمره افتاد. نصرالدين اين بار پيشنهاد كرد خمره را بشكنند و سر گاو را در بياورند. مردم از اين همه هوش و ذكاوت تعجب كردند.
يك نفر پيش نصرالدين آمد و گفت: «ميگويند شما سركه هفت ساله داريد، درست است؟»
نصرالدين جواب داد: «بله.»
آن شخص گفت: «يك كاسه از آن به من بدهيد.»
نصرالدين گفت: «عجب، اگر ميخواستم يك كاسه به شما بدهم، سركه يك ماهه هم نميشد
از نصرالدين پرسيدند: «چرا مرغ يك پاي خود را بلند ميكند و روي پاي ديگر ميايستد؟»
گفت:«اگر آن يك پاي ديگر هم بلند كند، ميافتد.»
پرسيدند: «چرا شكارچيها وقت شكار، يك چشم خود را ميبندند؟»
گفت:«اگر دو تا چشم خود را هم بگذارند جايي را نميبينند.»
باز پرسيدند: «چرا مؤذن دستش را بيخ گوشش ميگذارد و اذان ميگويد؟»
گفت: «براي اين كه اگر دستش را روي دهانش بگذارد، صدايش بيرون نميآيد.»
شخصي ادعا ميکرد که از نصرالدين صد دينار ميخواهد. با نصرالدين به محضر قاضي رفت.
قاضي ادعاي شاکي را شنيد و پرسيد: «شاهدت کيست؟»
گفت: «خدا.»
نصرالدين گفت: «براي شهادت بايد کسي را معرفي کني که قاضي او را بشناسد
يك روز عيال نصرالدين گفت: «آشپزمان امروز افتاد و پايش شكست.»
نصرالدين عصباني شد و گفت: «خيلي خوب، اين دفعه او را ميبخشم، ولي اگر بعد از اين چيزي را بشكند، قيمتش را از حقوقش كم ميكنم.»
زن نصرالدين از او پرسيد: «دزد چه جوري به خانه آدم ميآيد؟»
نصرالدين گفت: «طوري راه ميرود كه صداي پايش شنيده نشود.»
يك شب زن نصرالدين خوابش نبرد. نصرالدين را بيدار كرد.
نصرالدين پرسيد چه خبر است؟»
زن نصرالدين گفت: «فكر ميكنم دزد آمده.»
نصرالدين گفت: «از كجا ميگويي؟»
زن نصرالدين گفت: «از آنجا كه هر چه گوش ميكنم صداي پايي نميشنوم.»
نصرالدين بيپول شد و به فكر صرفهجويي افتاد از كاه و جو خرش هر روز مقداري كم كرد، الاغ روز به روز لاغرتر شد تا اين كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
نصرالدين گفت: «خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بود، اما حيف كه اجل مهلت نداد.»
شخصي به خانه نصرالدين مهمان آمده بود. از نصرالدين پرسيد: «شما اولاد داريد؟»
نصرالدين گفت:«يك پسر دارم.»
پرسيد: «چپق ميكشد؟»
گفت:«نخير.»
پرسيد: «به گردش و تفريح ميرود؟»
جواب داد: «ابداً»
پرسيد: «حركات جوانهاي امروزي را دارد؟»
گفت: «اصلاً.»
مهمان گفت: «پس خوشا به حال شما، به شما تبريك ميگويم. آقازاده چند سال دارد؟»
نصرالدين گفت: «شير ميخورد، شش ماهه است.»
نصرالدين شعري ساخت كه مصراع اولش اين بود: «اطاعت امر ولي نعمت بر ما فرض.» به جاي مصراع دوم هم آيه آيةالكرسي آمده بود تا «و ما في الارض»
نصرالدين پيش حاكم رفت و شعر را خواند و صله خواست.
حاكم گفت: «چرا مصراع اول به اين كوتاهي است و مصراع دوم به اين درازي؟»
نصرالدين گفت: «تازه خدا رحم كرده. اگر قافيه را پيدا نكرده بودم تا هم فيها خالدون رفته بودم.» ; ;d; ;d;
يك روز رختشوي محل، رخت نصرالدين را روي طنابي در پشت بام پهن كرده بود. باد سختي وزيد و پيراهن را انداخت وسط حياط.
نصرالدين به زنش گفت: «بايد گوسفند قرباني كنيم.»
زنش پرسيد: «براي چي؟»
نصرالدين گفت: «براي اين كه اين پيراهن، تن من نبود.»
يك شب نصرالدين بيخود و بيجهت زل زده بود تو صورت زن خود. زنش پرسيد: «چي شده هي داري بربر مرا نگاه ميكني؟»
نصرالدين گفت: «امروز چشمم به زني افتاد مثل ماه. هر كار كردم نگاهش نكنم نشد. امشب براي اين كه گناهم بخشيده بشود. دو برابر آن، دارم تو را نگاه ميكنم.»
يك روز نصرالدين داشت زميني را شخم ميزد. خار درشتي به پايش رفت و پايش را زخم كرد. نصرالدين پايش را شست و با پارچهاي بست و خدا را شكر كرد.
يكي گفت: «براي چه شكر ميكني؟»
نصرالدين گفت: «براي اين كه كفش نوام پايم نبود.»
نصرالدين به عيالش گفت: «هميشه من كاه و جو الاغ را دادهام، حالا تو بايد اين كار را بكني، چون من خسته شدهام.»
از نصرالدين اصرار بود و از عيالش انكار تا اين كه كارشان به دعوا و فحش و فحش كاري كشيد، با هم شرط بستند هر كس حرف بزند بايد خوراك خر را بدهد.»
چند ساعت هر دو ساكت ماندند و برّ و برّ همديگر را نگاه كردند، زن حوصلهاش سر رفت و بلند شد و به خانه همسايه رفت و قضيه را براي همسايه تعريف كرد و از او خواهش كرد يك كاسه آش براي نصرالدين بفرستد چون نصرالدين به قدري لج باز است كه اگر بميرد هم حرفي نميزند، بچه همسايه كاسهاي آش برداشت و به خانه نصرالدين رفت.
حالا بشنويد از آن طرف وقتي زن نصرالدين رفت، دزدي ديد در خانه نصرالدين باز است وارد خانه شد و شروع كرد به جمعآوري اشياي قيمتي، وقتي وارد اتاق آخري شد نصرالدين را ديد كه ساكت نشسته و زل زده به ديوار خيال كرد نصرالدين فلج است و براي امتحان جلو رفت و عمامه نصرالدين را برداشت و انداخت روي زمين، نصرالدين تكان نخورد و دزد با خيال راحت اموال دزدي را روي دوش انداخت راهش را گرفت و رفت.
بچه همسايه با كاسه آش وارد خانه كه شد ديد خانه به كلي خالي شده و نصرالدين ساكت گوشهاي نشسته است و بچه كاسه آش را جلوي نصرالدين گذاشت، نصرالدين با اشاره سر و دست خواست به بچه حالي كند كه دزد آمده و همه چيز را برده است بعد نصرالدين اشاره كرد به سرش كه يعني دزد عمامه مرا هم انداخته است اما بچه چيزي حاليش نشد و خيال كرد نصرالدين ميگويد كاسه آش را خالي كن روي سر من و همين كار را هم كرد.
بچه به خانه خودشان رفت و قضايا را براي زن نصرالدين تعريف كرد، زن فهميد كه نصرالدين چه دسته گلي به آب داده است بلند شد و با عجله به خانه رفت.
خانه را خالي ديد و نصرالدين را آشي، با عصبانيت داد زد: «مرد حسابي، اين چه وضعيتي است خجالت بكش زندگيمان به باد رفته و تو همين طور نشستهاي برّ و برّ نگاه ميكني.»
نصرالدين به حرف درآمد و گفت: «اول برو خوراك خر را بده، بعد بيا درباره چيزهاي ديگر صحبت كنيم.»
نصرالدين به دكان حلوا فروشي رفت و در حالي كه آب دهانش را قورت ميداد، از حلوا فروش پرسيد: «اگر كسي اينجا حلوا بخورد و پول نداشته باشد، شما چه كار ميكنيد؟»
حلوا فروش گفت: «با يك اردنگي مياندازمش بيرون.»
نصرالدين يك تكه حلوا در دهانش انداخت و پشت به فروشنده كرد و گفت: «پس لطفاً قيمتش را حساب كنيد.»
يک روز نصرالدين با اميري به حمام رفته بود. امير از او پرسيد: «به نظر تو من چند مي ارزم؟»
نصرالدين گفت: «پنجاه دينار.»
امير گفت: «مرد حسابي، پنجاه دينار فقط لنگ من مي ارزد.»
نصرالدين گفت: «من هم قيمت همان را گفتم.»
از نصرالدين پرسيدند: «وقتي ماه تازه در آسمان پيدا ميشود، ماه كهنه را چه كار ميكنند؟»
گفت: «ريز ريز ميكنند و ازش ستاره ميسازند.»
زن نصرالدين به او گفت: «چرا در خواب اين قدر خور خور ميكني؟»
نصرالدين گفت: «چرا دروغ ميگويي؟ دفعه پيش هم كه همين حرف را زدي، من دو شب تا صبح نخوابيدم، ديدم خور خور نميكنم.»
نصرالدين براي شب نشيني به خانه دوستش رفت. اتفاقاً آنها مشغول خوردن شام بودند. به نصرالدين تعارف كردند. نصرالدين گفت: «شام خوردهام، ولي قدري مزمزه ميكنم.»
بعد شروع كرد به خوردن و به هيچ كس مجال نداد. صاحب خانه كه وضع را اين طور ديد، گفت: «نصرالدين از اين به بعد شام را بيا پيش ما و مزمزه را بگذار براي خانه خودت.»
شخص خسيسي نصرالدين را به ناهار دعوت كرد و نان و پنيري جلوي او گذاشت و گفت: «اين پنير را سيري يك صد دينار خريدهام.»
نصرالدين گفت: «من كاري ميكنم كه اين پنير براي شما به نصف قيمت تمام شود.»
پرسيد: «چه طوري؟»
گفت: «اين طوري كه يك لقمه را نان خالي و يك لقمه را با پنير ميخورم.»
روز نصرالدين مادرش را كه مريض بود، پيش طبيب برد.
طبيب گفت: «اين زن روحيه ندارد. بايد شوهري برايش دست و پا كنيد.»
از حكيم خانه كه بيرون آمدند، مادر نصرالدين به پسرش گفت: «چه حكيم حاذقي
يك روز نصرالدين لباس سياه پوشيده بود و توي بازار ميگشت.
پرسيدند: «خدا بد ندهد، اتفاقي افتاده؟»
نصرالدين گفت: «بله، پدر پسرم فوت كرده.»
نصرالدين مقداري هيزم روي كول خودش گذاشته بود و خودش هم سوار خرش بود.
بچههاي محل پرسيدند: «چرا هيزم را روي الاغ نميگذاري؟»
نصرالدين گفت: «خدا را خوش نميآيد كه هم خودم بار خر باشم، هم هيزم.»
يك روز نصرالدين خرش را برد بازار كه بفروشد خر جفتك ميانداخت و مردم را گاز ميگرفت و عرعر ميكرد.
رهگذري به نصرالدين گفت: «فكرنكنم اين خر را كسي بخرد.»
نصرالدين گفت: «من هم نميخواهم آن را بفروشم، ميخواهم مردم بدانند كه من از دستش چه ميكشم.»
بعضي از كتابها ساده لباس ميپوشند و بعضي لباسهاي عجيب و غريب و رنگارنگ دارند.
بعضي از كتابها براي ما قصه ميگويند تا بخوابيم و بعضي قصه ميگويند تا بيدار شويم.
بعضي از كتابها تنبل هستند. بعضي از كتابها زياد ميخوابند و هميشه خميازه ميكشند.
بعضي از كتابها شاگرد اول ميشوند و جايزه ميگيرند. بعضي مردود ميشوند و بعضي تجديد.
بعضي از كتابها تقلب ميكنند. بعضي از كتابها دزدي ميكنند.
بعضي از كتابها به پدر و مادر خود احترام ميگزارند و بعضي حتي اسمي هم از پدر و مادر خود نميبرند.
بعضي از كتابها هر چه دارند از ديگران گرفتهاند و بعضي از كتابها هر چه دارند به ديگران ميبخشند.
بعضي از كتابها فقيرند و بعضي گدايي ميكنند.
بعضي از كتابها پر حرفند ولي حرفي براي گفتن ندارند و بعضي ساكت و آرامند ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارند.
بعضي از كتابها بيمارند، بعضي از كتابها تب دارند و هذيان ميگويند.
بعضي از كتابها را بايد به بيمارستان برد تا معالجه شوند و بعضي را بايد به تيمارستان برد.
بعضي از كتابها كودكانه و لوس حرف ميزنند و بعضي از كتابها فقط غر ميزنند و نصيحت ميكنند.
بعضي از كتابها دوقلو يا چند قلو هستند. بعضي از كتابها پيش از تولد ميميرند. و بعضي تا ابد زنده هستند.
بعضي از كتابها سياهپوستند، بعضي سفيد پوست و بعضي زردپوست يا سرخ پوست.
بعضي از كتابها به رنگ پوست خود افتخار ميكنند و رنگ ديگران را مسخره ميكنند…
بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك.
بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدمها ترجمه شدهاند.
بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند.
بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدمها تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نميشوند.
بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را ميشود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را ميتوان در كيف مدرسه گذاشت.
بعضي از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته ميشوند. بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند.
از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.
بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند خيلي كودكانه و سطحي هستند.
ما حاشيهنشين هستيم.
مادرم ميگويد: «پدرت هم حاشيهنشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمدهام
ولي نميخواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيه بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه ميكند، گاهي در حاشيه گريه، كمي هم ميخندد.
مادرم ميگويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه صفحه تقدير نوشتهاند.»
و هر شب ستاره بخت مرا كه در حاشيه آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد.
ولي من ميگويم: «اين ستاره من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشيه زبالهها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيه روز، به مدرسه شبانه ميروم.
در حاشيه كلاس مينشينم.
در حاشيه مدرسه مينشينم و توپ بازي بچهها را نگاه ميكنم، چون لباسم همرنگ بچهها نيست.
من روزها در حاشيه خيابان كار ميكنم و بعضي شبها در حاشيه پيادهرو ميخوابم.
من پاييز كار ميكنم، زمستان كار ميكنم، بهار كار ميكنم. تابستان كار ميكنم و در حاشيه كار، زندگي ميكنم.
من در حاشيه شهر زندگي ميكنم.
من در حاشيه زمين زندگي ميكنم.
من در مدرسه آموختهام كه زمين مثل توپ گرد است و ميچرخد.
اگر من در حاشيه زمين زندگي ميكنم، پس چطور پايم نميلغزد و در عمق فضا پرتاب نميشوم؟
زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيهنشين هستم.
ولي معني كلمه حاشيه را نميدانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مينويسند؛ يا مثل حاشيه شهر كه زبالهها را در آنجا ميريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريختهاند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيهنشين هستم.
به مسجد ميروم، در حاشيه مسجد نماز ميخوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيه جلسه قرآن مينشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفتهام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمهاي را در حاشيه آن ننوشتهاند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.
من همسن و سال پسر تو هستم،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس ميخواند و كار نميكند،
من كار ميكنم و درس نميخوانم.
پدر من نه كار دارد، نه خانه،
تو هم كاري داري هم خانه، هم كارخانه؛
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار ميكنم، تو احتكار ميكني.
من بار ميكنم، تو انبار ميكني.
من رنج ميبرم، تو گنج ميبري.
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي كه من كار ميكنم، تو خسته ميشوي،
وقتي كه من خسته ميشوم، تو براي استراحت به شمال ميروي،
وقتي كه من بيمار ميشوم، تو براي معالجه به خارج ميروي.
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا همه كارها به نوبت است:
يك روز من كار ميكنم، تو كار نميكني،
روز ديگر تو كار نميكني، من كار ميكنم.
من در كارخانه تو كار ميكنم
كارخانه تو بزرگ است.
اما كارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه خدا كه بزرگتر نيست.
كارخانه خدا از كارخانه تو و از همه كارخانهها بزرگتر است.
در كارخانه خدا همه كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چيز عادلانه تقسيم ميشود.
در كارخانه خدا، همه كار ميكنند.
در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار ميكند
چرا همه نقشههاي جغرافيا دو قسمت دارند؟
چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم ميشود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاكستري است؟
چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصلهدار پرواز ميكنند؟
چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟
چرا برف در جنوب شهر سياه است؟
چرا مگسهاي شمال شهري زبالههاي بهداشتي و بستهبندي شده ميخورند؟
چرا پشههاي شمال شهري اگر به زبالههاي جنوب شهر دست بزنند مسموم ميشوند؟
چرا گربههاي شمال شهري شير پاستوريزه ميخورند؟
چرا بچههاي شمال شهر وقتي كه فوتبال بازي ميكنند، گلهاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يكديگر ميزنند.
چرا دنياي بچههاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟
چرا دنياي بچههاي شمال شهر رنگي است: سفرههاي رنگين، خوابهاي رنگين، لباسهاي رنگي، فيلمهاي رنگي؟
مگر خون آنها رنگينتر است؟
چرا آنها در شمال به دنيا ميآيند؟ در شمال گهواره ميخوابند؟ در شمال ميز مينشينند؟
شمال غذا را ميخورند؟ قطب شمالي ميوه را گاز ميزنند و قطب جنوبي آن را دور ميريزند؟ براي مسافرت به شمال ميروند؟
در شمال زندگي ميكنند؟ و وصيت ميكنند كه آنها را در شمال قبرستان به خاك بسپارند؟
اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز ميخوانم.
خدا در همسايگي ماست.
خدا در همه جاست! خدا بايد در همه جا باشد!
من اين نقشهها را قبول ندارم.
چه كسي اين نقشهها را براي ما كشيده است؟
وقتي كه باران بهاري ببارد، همه نقشههاي كاغذي را خراب ميكند و همه اين نقشهها را نقش برآب ميكند.
بي بال پريدن
كتابها مثل آدمها هستند
آدمها مثل كتابها هستند
زندگي در حاشيه
تقسيم عادلانه
خدا در همسايگي ما
مثل كوچههاي روستا
مثل جادههاي شهر
سرودي براي پاكي
پيش از آفتاب
چراغ سبز
همه چيز از آنجا شروع شد:
خواهرم مريض شده بود. هر چه در روستا دوا درمان كرديم، خوب نشد.
او را به شهر بردند، هنوز به شهر نرسيده بودند كه خواهرم مرد.
نه او به دكتر رسيد و نه دكتر به او رسيد.
از همان روز پدرم گفت: بايد به شهر برويم.
همه چيزمان را فروختيم: چهار تا گوسفند، يك بره، همين!
آن روز خوب يادم هست. پدرم ناراحت بود. مادرم آرام آرام گريه ميكرد.
من حس عجيبي داشتم؛ هم دلتنگ بودم و هم دلم شور ميزد.
دلم نميخواست براي هميشه از روستا خداحافظي كنم، ولي دوست داشتم شهر را هم ببينم.
مادرم بقچههايش را ميبست. من دلم ميخواست گوشهاي از آسمان صاف روستا را بردارم، در بقچه مادرم بگذارم، تا هر وقت دلم تنگ شد به آن نگاه كنم.
مادرم رختخوابها را ميبست، رختخوابهايي كه بوي پشت بام خنك تابستان را ميداد.
من دلم ميخواست صداي خروسها را لاي لحاف كوچك بپيچم، تا هر روز صبح با آن بيدار شوم.
پدرم چمدانش را ميبست. ميخواستم بگويم صبر كن تا خاطراتم را از گوشه و كنار كوچههاي روستا جمع كنم و در چمدان بگذارم.
پدرم خورجينش را ميتكاند. دلم ميخواست سايه ديوارهاي كوتاه را توي خورجين پدرم بگذارم.
دلم ميخواست همه روستا را توي خورجين پدرم بگذارم و به شهر ببرم.
مادرم چادرش را برداشت. من دلم ميخواست كمي بوي كاهگل و كمي بوي قصيل تازه و كمي بوي خاك باران خورده را در يك شيشه كوچك بگذارم و در گوشه چادر مادر گره بزنم.
دلهره داشتم، آيا در شهر هم ميتوانم هر روز صبح كفشهايم را در بياورم و با پاي برهنه روي علفهاي شبنمزده راه بروم؟
آيا باز ميتوانم نزديك ظهر، توي آفتاب خوابآور بهاري روي گل بابونهها دراز بكشم؟ روي يك سنگ بنشينم و كتاب بخوانم؟ روي سنگي كه از مخمل سبز و مرطوب پوشيده شده است.
آيا تابستانها ميتوانم در رودخانه شنا كنم. از آب بيرون بيايم ودر حالي كه ميلرزم، روي ماسههاي داغ كنار رودخانه غلت بزنم؟
آيا باز هم ميتوانم كنار چشمه بنشينم و پاهايم را در آب چشمه بگذارم تا ماهيهاي كوچك كف پاهايم را غلغلك بدهند و فرار بكنند؟
همسايهها و قوم و خويشها تا سر جاده با ما آمدند. دوستان من هم آمده بودند. از همه خداحافظي كرديم.
ما ميرفتيم و روستا سر جاي خودش ايستاده بود.
من دوست داشتم مثل كوچههاي روستا باشم. مثل كوچهها در روستا بپيچم، دور بزنم و محلهها را به هم پيوند بدهم.
دوست داشتم مثل كوچهها باشم و در روستا بمانم.
نه مثل جاده كه از روستا بيرون ميرفت
دلم براي كوچههاي روستا تنگ شده است.
دلم براي آفتاب روستا يك ذره شده است.
خسته شدم از اينكه در كنار پيادهرو بنشينم، در مقابل شهريها بر خاك بيفتم، زانو بزنم و كفشهاي آنها را واكس بزنم.
دلم نميخواهد بچههاي لوس هم سن و سال خودم به من دستور بستني و ساندويچ بدهند؛ بچههايي كه آب را هم با چنگال ميخورند.
بچههايي كه پول را هم با دستمال كاغذي ميگيرند.
ما هم در روستا براي خودمان آدم بوديم .
مادرم كه در روستا رختهاي خودمان را ميشست، در شهر رختهاي ديگران را ميشويد.
پدرم كه در روستا گندم و جو ميكاشت، در شهر زباله درو ميكند.
من كه در روستا به مزرعه ميرفتم، در شهر به مزرعه ساندويچ ميروم.
من كه در ورستا خرمن گندم را در باد ميافشاندم، در شهر خرمن زباله را در دود ميافشانم.
در شهر همه چيز دود ميكند:
ماشينها دود ميكنند، هواپيماها دود ميكنند، كورهها دود ميكنند، دودها كور ميكنند. در شهر همه چيز برعكس است:
آبها در روستا رو به سرازيري ميروند، در شهر فوارهها آب را سر بالا ميبرند.
در روستا مردم چراغها را خاموش و روشن ميكنند، در شهر چراغها مردم را خاموش و روشن ميكنند؛ چراغها سبز ميشوند، آدمها روشن ميشوند و به راه ميافتند؛ چراغها قرمز ميشوند، آدمها خاموش ميشوند و ميايستند.
در شهر همه چيز از هم بريده است: خيابانها مثل قيچي از وسط شهر ميگذرند و شهر را تكه تكه ميكنند.
راهها رشته رشته ميشوند و به سه راه و چهارراه تقسيم ميشوند.
در شهر همه چيزها از هم ميگريزند:
ماشينها عصباني و با شتاب از يكديگر ميگريزند و گاهي هم به هم تنه ميزنند.
آدمها با سرعت صد كيلومتر از يكديگر سبقت ميگيرند. آدمها براي هم بوق ميزنند و گاهي سپرهايشان با هم تصادف ميكند.
مردم از يكديگر سبقت ميگيرند. از يكديگر ميگريزند و در كنار پنچره اتوبوسها به فكر فرو ميروند.
جويهاي خيابان ميگريزند، گاريها ميگريزند، آسفالتها از زير پاي ماشينها ميگريزند، عقربههاي ساعت از يكديگر ميگريزند، مردم از دزدها ميگريزند و دزدها از مردم. بعضي از آدمها از كار فرار ميكنند و كار از بعضي آدمها فرار ميكند.
در روستا، جويها به نهر ميريزند، نهرها به رود ميريزند و رودها به دريا ميريزند. در شهر كوچهها به خيابان ميگريزند، خيابانها به جاده ميگريزند و جادهها به بيابان ميگريزند.
همه جادهها از شهر ميگريزند.
كاشكي من هم يك روز همراه يكي از جادهها از شهر بيرون ميرفتم،
با يكي از اين جادههايي كه پيچ ميخورد وميرود تا به روستاي ما برسد.
من يك رفتگرم. همه مرا ميشناسند. اما هيچ كس تا حالا چيزي درباره من ننوشته است. شاعران و نويسندگان معمولاً درباره گلها و درختان يا جويباران و چشمهساران شعر ميگويند، ولي اگر كمي دقت كنند ميتوانند مرا هم در ميان سبزهزاران، در زير درختان و در كنار جويباران ببينند.
شايد حق داشته باشند آخر چه كسي حاضر است غزلي زيبا براي زباله بسرايد؟ يا با يك قطعه ادبي لطيف، آشغال را توصيف كند؟
ولي من كه زباله نيستم. من رفتگرم.
رفتگر يعني كسي كه آلودگيها را ميروبد و پاك ميكند. پس همه مردم رفتگرند.
چون بالاخره هر كسي از فقير گرفته تا ثروتمند، در زندگي چيزي را تميز ميكند.
مثلاً همه مردم هر روز دست و صورت و بدنشان را تميز ميكنند. ظرفها، سفرهها، لباسها و خانههايشان را تميز ميكنند.
پزشكي كه غدهاي را از بدن بيمار بيرون ميآورد.
دندانپزشكي كه دندانهاي آلوده و كرم خورده را از دهان مردم بيرون ميكشد.
آموزگاري كه آلودگي جهل را از بچهها ميروبد.
پس چه فرق ميكند؟ همه ما آلودگيها را پاك ميكنيم.
تازه مردم تنها خود و خانه خود را تميز ميكنند. من علاوه بر آن، كوچه و محله ديگران را هم تميز ميكنم.
آيا كسي كه فقط كار خودش را انجام ميدهد بهتر است، يا آنكه كار ديگران را هم راه مياندازد؟ پس اگر ديگران چند روز نباشند زباله كمتري توليد ميشود، اما اگر من چند روز نباشم زندگي مردم در زير زبالهها دفن خواهد شد.
من نميدانم (اگر كارها را از روي فايده آنها ميسنجند) كار چه كسي مفيدتر است؟ كار كسي كه همه چيز را به زباله تبديل ميكند؟ يا كسي كه همه جا را از آلودگي پاك ميكند؟
من نميدانم كسي كه كار ديگران را مشكل ميكند بهتر است يا آنكه كار مردم را آسان ميكند؟ ديگران كه درس خوانده هستند كتابها و دفترها را به زباله تبديل ميكنند و من آنها را جمع ميكنم تا دوباره به كتاب و دفتر تبديل شوند.
من پاييز را جارو ميكنم زمستان را پارو ميكنم. تابستان را ميشويم تا هميشه بهار باشد. من رفتگرم، آفتاب و آب و باد همكاران من هستند.
اما من هر روز صبح، زودتر از خورشيد از خواب برميخيزم و به سر كار ميروم.
خورشيد هم رفتگر است: او هم هر روز صبح برميخيزد و زبالههاي تيره شب را از كوچههاي شهر جارو ميكند. او هم ميتابد و همه چيز را پاك ميكند.
آب هم همه چيز را ميشويد و پاك ميكند.
باد هم آسمان را از ابرهاي تيره جارو ميكند و آنها را به باران تبديل ميكند.
همه ما رفتگريم.
اما نميدانم چرا بعضيها خودشان را بالاتر و برتر از من ميدانند؟
چرا مرا پايينتر از همه ميدانند؟
من رفتگرم. اگر در نيمههاي شب كه هوا تاريك است يا در گرگ و ميش صبح، يك علامت
راهنمايي را ديديد كه حركت ميكندو در تاريكي ميدرخشد، آن منم كه با لباس مخصوص، مشغول كار هستم.
من هر روز صبح به در خانهها ميروم و زبالهها را جمع ميكنم.
اما كاش من ميتوانستم دلهاي مردم را هم آب و جارو كنم تا خودشان را برتر از ديگران ندانند.
اين جور آدمها به نظر من كيسههاي زبالهاي هستند كه راه ميروند.
اين جور آدمها فقط كارخانه توليد زباله هستند.
اين جور آدمها در يك چشم به هم زدن ميتوانند باغ سبز، آب پاك، گل زيبا، ميوه رسيده و نان گرم و تازه را به زباله تبديل كنند.
ميترسم روزي برسد كه كره زمين به يك كيسه زباله تبديل شود.
آن وقت ديگر كاري از من ساخته نيست. اگر آن روز برسد، بايد يك رفتگر مريخي بيايد، كره زمين را بردارد و در سفينه حمل زباله بيندازد و آن را ببرد تا در كوره خورشيد بريزد!
پيش از آفتاب از خواب برخاستم. دلم شور ميزد. بعد از نماز و صبحانه برنامهام را نگاه كردم. كتابهاي تاريخ و جغرافي و دفتر ديكته و انشا را برداشتم و از خانه بيرون زدم. خانه ما در كوچهاي قديمي به نام بن بست شكوفه بود. پدرم ميگفت: «اين كوچه قبلاً بن بست نبوده است و در زمان كودكي او وسط آن ديوار كشيدهاند».
صداي قلبم تندتر از صداي پايم بود. بنبست شكوفه را پشت سر گذاشتم. مدتها بود كه هر روز منتظر حادثهاي بودم. به كوچه نيلوفر پيچيدم. كوچه نيلوفر پر از پيچ و خم بود. بدون آنكه كسي مرا ببيند، از آن گذشتم. وارد خيابان پانزدهم شدم. شلوغ بود. بچهها قرار بود در مسجد خيابان پانزدهم منتظرم باشند. مسجد از مدتي پيش خراب شده بود. در آن را شكسته بودند و چلچراغش را برده بودند. وارد مسجد شدم. بچهها از پشت ديوار بيرون آمدند. اعلاميهها را به سرعت تقسيم كرديم لاي كتابهايمان گذاشتيم و راه افتاديم.
بايستي خودمان را به چهارراه بهار ميرسانديم. از خيابان هفدهم گذشتيم. سر تا سر خيابان هفدهم را گل كاشته بودند. مردم خواستند به چهارراه بروند ولي سر خيابان فرصت، راه را بر آنها بسته بودند.
هوا سرد و ابري بود. چشمهاي مردم از گازهاي اشك آور ميسوخت. چيز مهمي نبود. ما به گريه عادت داشتيم. روزنامههاي كهنه و كاغذهاي باطله را آتش زدم. كمي بهتر شد. مردم شيشههاي بانك را شكسته بودند. يك نفر جلو رفت و گلي را در لوله اسلحه يك سرباز شليك كرد و گل پرپر شد.
مردم مثل موج به هر طرف هجوم ميآورند. كتاب تاريخ در دستم بود. آن را ورق ميزدم و از لاي آن اعلاميهها را در ميآوردم و بين مردم پخش ميكردم. ناگهان مردم هجوم آوردند. من به زمين افتادم و كتابهايم روي زمين پخش شد. كتاب تاريخ زير پاي مردم افتاد و لگد مال شد. دفتر و كتاب جغرافيا هم توي جوي آب افتاد. از زمين بلند شدم تاريخ را از روي زمين برداشتم. ورق ورق و مچاله شده بود. تاريخ را هم به دنبال جغرافي و دفتر ديكته، توي جوي آب انداختم.
جوي آب كه با خون مردم رنگ ديگري گرفته بود، كتابهايم را با خودش ميبرد. گفتم بگذار آنها را ببرد چقدر از اين جغرافي بدم ميآمد. همهاش شرق و غرب و شمال و جنوب بود. همهاش مناطق خشك و كويري. بگذار كويرها را آب ببرد. بگذار كوهها و سدها و نقشهها را آب ببرد. بگذار جوي آب، رودخانههاي جغرافي را ببرد و به دريا برساند. از ديكته هم بدم ميآمد، هر چه ديگران ديكته ميكردند بايد مينوشتي. بگذار جوي آب همه ديكتههايم را بشويد و پاك كند. فقط دفتر انشا در دستم مانده بود. انشا را دوست داشتم، چون هر چه دلم ميخواست ميتوانست بنويسم.
مدرسهام داشت دير ميشد، بچهها را از توي جمعيت پيدا كردم و با هم به طرف مدرسه راه افتاديم. ميدويديم. سر راه درها و ديوارها را نگاه ميكرديم و ميگذشتيم. ديوارها زبان باز كرده بودند و حرف ميزدند و شعار ميدادند. ديوار كه حرف بزند ديگر حساب آدمها معلوم است. همه چيز تغيير كرده بود. حتي ديوارها. ولي هنوز بعضي از آدمها تغيير نكرده بودند. و هنوز مدرسه ما تغيير نكرده بود. براي همين من دوست نداشتم به مدرسه بروم. دوست داشتم با مردم در خيابان بمانم. ولي مجبور بودم. با خودم فكر كردم، الان كه به مدرسه برسيم باز هم بايد در كلاس بنشينيم. معلم ميآيد، همه بلند ميشويم. باز هم معلم ميگويد: «بچهها بنشينيد!» بعد هم زير چشمي نگاهي به تخته سياه ميكند و شعارهايي را كه بچهها روي آن نوشتهاند، پاك ميكند. و باز هم مثل هر روز تكرار ميكند:«بچهها ساكت! بچهها حرف نزنيد!» چقدر از تكرار بدم ميآمد. كتاب هم نداشتم، بدتر.
وارد مدرسه شديم. بچهها به كلاس رفته بودند. بدون اينكه ناظم بفهمد، به كلاس رفتيم. معلم هنوز نيامده بود. بچهها تخته سياه را پر كرده بودند. هنوز نفس نفس ميزديم، كه در كلاس باز شد. ولي به جاي معلم خودمان، يك معلم ديگر وارد كلاس شد. او معلم مدرسه ما بود، ولي تا آن روز به كلاس ما نيامده بود. معلم كلاسهاي بالاتر بود. بچهها همه بلند شدند. او بدون آنكه چيزي بگويد، رفت و كيفش را روي ميز گذاشت. بچهها خودشان يكي يكي نشستند. يك دفعه معلم به حرف آمد و با صدايي محكم گفت: «بچهها ننشينيد! بچهها ساكت نباشيد! فرياد بزنيد!»
بعد به طرف تخته سياه رفت. تخته پاك كن را برداشت. نگاهي به شعارهاي روي تخته سياه كرد و گفت: «كاش تخته پاك كني بود كه ميتوانستيم با آن همه سياهيها را پاك كنيم.» تخته پاك كن را سرجايش گذاشت و گفت:«امروز چه درسي داريد؟»
يكي از بچهها گفت: «آقا، ساعت اول تاريخ داريم. بعد هم جغرافي بعد هم ديكته و انشا.»
معلم گفت: «امروز كلاس تعطيل است. برويد تاريخ و جغرافي را خودتان بخوانيد و بنويسيد. ديكته هم ننويسيد. موضوع انشا هم آزاد است؛ هر چه دلتان ميخواهد بنويسيد. فقط مواظب باشيد درست بنويسيد. پاك و پاكيزه بنويسيد.»
چراغ راهنما قرمز ميشود. ترمز ميكنيم و پشت چراغ قرمز ميايستيم.
در همين لحظه چند پرنده از روي سيمهاي برق بالاي سر ما برميخيزند، بال زنان از چراغ قرمز رد ميشوند و به طرف ديگر خيابان ميروند.
چرا پرندهها چراغ قرمز را رعايت نميكنند؟
اما پرندهها كه ماشين نيستند!
آيا تنها ماشينها و قطارها و كشتيها و هواپيماها چراغ راهنما دارند؟
چرا «باد» كه ميآيد بدون توجه به چراغ راهنما از چارراهها ميگذرد؟
چرا وقتي كه «سيل» ميآيد هيچكدام از قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نميكند؟ از كوچهها و خيابانها و چراغ قرمزها رد ميشود. همه چيز را خراب ميكند و خيابانهاي جديد ميسازد؟
اما سيل و باد كه ماشين نيستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز كنند و به احترام قانون بايستند! آيا آنها هيچ قانوني را رعايت نميكنند؟
نه! فكر ميكنم آنها هم هر كدام براي خودشان قانوني دارند و چراغ راهنماي خودشان را رعايت ميكنند!
مثلاً روزها كه چراغ زرد آسمان روشن ميشود، پرندگان به پرواز درميآيند، و غروب كه چراغ آسمان قرمز ميشود به آشيانه باز ميگردند.
پروانهها هم وقتي كه چراغ چمن سبز ميشود به پرواز درميآيند و هنگامي كه به چراغ قرمز چمن ميرسند، توقف ميكنند.
چراغ درختان كه زرد و قرمز ميشود، پاييز از چارراه فصلها ميگذرد.
خلاصه ماشينها، آدمها و پرندگان و همه موجودات براي خودشان قوانين راهنمايي دارند.
اما آيا قوانين راهنمايي براي ماشينها و آدمها يكسان است؟
نه! ماشينها هميشه بايد قوانين راهنمايي را رعايت كنند ولي آدمها كه ماشين نيستند تا در همه جا اين قوانين را رعايت كنند!
زيرا زندگي تنها يك خيابان نيست كه سر همه چارراههاي آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جايي مخصوص عابر پياده خط كشي كرده باشند.
زيرا بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً آسفالت نشده است. بلكه جادهاي است سنگلاخ و پرپيچ و خم و پر از دره و پرتگاه.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً جادهاي پيدا نيست.
زيرا در بعضي از راهها فقط يك جاي پا، جاده را نشان ميدهد.
زيرا در بعضي از جاها حتي جاي پايي هم پيدا نيست . و ما اولين رهگذر آن راه هستيم. كه جاي پاي ما جاده را ميسازد.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً راه عبور نيست. بلكه كوهي است كه بايد با چنگ و دندان از صخرههاي سخت و عمودي آن بالا رفت.
در چنين چارراههايي هيچ چراغ راهنمايي نيست، به جز چراغي كه در دلهاي ما روشن است.
در چنين راههايي اگر ناگهان چراغ قرمز خون، به علامت خطر روشن شود، آيا بايد بايستيم و از رفتن بمانيم، يا خطر كنيم و پيش برويم، تا چراغ سبز را براي ديگران روشن كنيم؟
در همين فكرها هستم كه ناگهان چراغ راهنما پيش روي ما سبز ميشود؛ به راه ميافتيم.
خانه ما در يك مجتمع آپارتماني 5 طبقه قرار دارد. و ما تازه به اين جا رفتهايم و هنوز خيلي از همسايهها را خوب نميشناسيم. ديروز عصر وقتي از پلهها بالا ميرفتم متوجه شدم كه جلوي در خانه طبقه دوم يك جفت كفش اسپرت مردانه و يك جفت كفش خيلي قشنگ پاشنه بلند زنانه قرار دارد. در طبقه چهارم هم دو جفت كفش بود. يك جفت كفش گيوه مردانه كه معلوم بود مال يك پيرمرد است و يك جفت كفش پيرزنانه.
دلم براي آنها سوخت. آخر براي پيرمرد و پيرزن سخت است كه اين همه راه را بالا برود، فكري به نظرم رسيد. كفشهاي آنها را برداشتم و به سرعت برگشتم پائين و جاي كفشها را عوض كردم.
حالا خيلي خوب شده بود. اگر صاحبان اين كفشها هم جايشان را عوض كنند همه چيز درست ميشود. احترام به پيرمردها و پيرزنها واجب است. كمي بعد وقتي براي خريدن نان به كوچه رفتم چهار نفر را ديدم كه با هم دعوا ميكنند، پيرزني كه كفشهاي قشنگ پاشنه بلند پايش بود و پيرمردي كه اسپرت پسرانه پوشيده بود. همين طور يك مرد جوان كه گيوه كهنهاي پوشيده بود و خانم جوان و شيك پوشي كه كفشهاي كوچك پيرزنانه به پايش بود، ترسيدم كتككاري بشود رفتم جلو و گفتم:
خوب چه ميشود اگر شما جايتان را عوض كنيد. براي پيرمردها سخت است كه اين همه پله را بالا بروند. اين را گفتم و به طرف نانوايي فرار كردم.
برگشتني با ترس و لرز وارد آپارتمان شدم. به در خانه طبقه دومي كه رسيدم ديدم همه چهارجفت كفش جلوي در است و از داخل خانه صداي خنده ميآيد. خوشحال شدم و با خودم گفتم خوب شد اگر جوانها بالا نرفتند حداقل پيرها پائين آمدند
نصرالدين ميخواست پسرش را زن بدهد. يكي از دوستانش گفت: «حالا زود است، بگذار كمي بزرگتر بشود، بعداً.»
نصرالدين گفت: «اگر بزرگتر بشود، عاقل ميشود و ديگر زن نميگيرد.»




