در مجلس صحبت از حلوا بود. نصرالدين گفت: «خيلي عجيب است.
مدتي است حسرت خوردن حلوا به دلم مانده.»
گفتند: «اين كه كاري ندارد، بپز»
گفت: «هر وقت آرد هست، روغن نيست. هر وقت روغن هست، شكر
نيست. وقتي همهاش هست، من خودم نيستم.» ;d; ;d; ;d; ;d;
تركه تو اتوبوس يه دختر خشكله رو ميبينه
وقتي از اتوبوس پياده ميشه شماره اتوبوسه رو مينويسه
روزي به شخص ساده لوحي مي گويند: اگر به تو پيشنهاد فرمانروايي مملكت را بدهند و يا پيشنهاد ازدواج كدام را قبول مي كني ؟
ساده لوح اندكي فكر مي كند و مي گويد: فرمانروايي ممكلت
مي پرسند چرا:
و باز مي گويد: زيرا اداه كردن مملكت از اداره كردن زن آسانتر است
اندر روزگاري ملا نصرالدين خر خود گم بكرده بود
و همي مدام خداي خود را شكر ميگفت
از او بپرسيدند چرا خدارا شكر گويي
گفتي همي شكر گويم كه من بر آن خر سوار نبودم كه همراه آن زبان بسته گم ميشدم!!!!!
بابا حكايتاي شما خيلي توپه!
اينايي كه تو كتاباي درسيه انگار آب بستن بهش!
دزدي به خانه درويشي برفت
هر آنچه ميديد بدزديد
درويش از زير لحاف اورا به كنترل داشت(زير نظر داشت)!!!
دزد براي دزدين رسيور ماهواره به اتاق تلوزيون برفت
درويش فرصت را غنيمت بشمرد
و هر آنچه كه در كيسه بود برداشت
دزد با رسيور از را ه رسيد
و به درويش گفت
حالا خودت قضاوت كن من دزد بيدم يا تو;?;
فيلي ديد اشتري به چرا
با تمسخر گفت
پستانهايت را به پشت بستن چرا!؟؟؟
اشتر كمي اندوهگين شد ولي بگفت
گفتن اين سوال از كسي كه معاملش به صورتش باشد بعيد ميباشد
نصرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او
نخورد.
نصرالدين گفت: «آفرين»
امير ناراحت شد.
نصرالدين گفت: «نه، آفرين را به آهو گفتم.»
يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن
اين صداي خوش محروم باشند.»
از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار
او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي نکره؟»
ملا گفت: «اگر صاحب همتي در اينجا حمامي درست مي کرد، مي فهميدي آواز من چه قدر دلنشين است.»
يك روز نصرالدين اذان ميگفت و ميدويد. پرسيدند: «چرا ديگر ميدوي؟»
گفت: «ميخواهم بدانم صداي اذان من تا كجا مردم را مستفيض ميكند.»
يك روز دهاتيها كاردي پيدا كردند و پيش نصرالدين آوردند و پرسيدند: «اين چيست؟»
نصرالدين گفت: «اين اره است كه هنوز دندان در نياورده!»
يك شب نصرالدين دير به خانه آمد. زنش در را باز نكرد. نصرالدين هر چه گشت جايي براي خوابيدن پيدا
نكرد. ناچار نيمههاي شب، در كاروانسرايي را زد.
كاروانسرادار گفت:«كيست؟»
نصرالدين جواب داد: «جناب جلالت مآب اجل عالي اعظم اكرم نصرالديننصرالدين، عالم شهر، قاضي عزيز
اين شهر نزول اجلال فرمودهاند.»
كاروانسرادار از پشت در گفت: «ببخشيد، ما جا براي اين همه آدم نداريم.»
نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر ميكرد.
پرسيدند: «شكر براي چيست؟»
گفت: «براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود كه خودم هم گم شده بودم
نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.»
اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد.
نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.»
مهمان گفت: «چرا شوخي ميكني، اين كه صداي خودت است.»
نصرالدين گفت: «خودت شوخي ميكني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نميخواهي
حرف خود مرا باور كني؟»
نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر ميكرد.
پرسيدند: «شكر براي چيست؟»
گفت: «براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود كه خودم هم گم شده بودم
شب۲
خانه ما در يك مجتمع آپارتماني 5 طبقه قرار دارد. و ما تازه به اين جا رفتهايم
و هنوز خيلي از همسايهها را خوب نميشناسيم. ديروز عصر وقتي از پلهها بالا
ميرفتم متوجه شدم كه جلوي در خانه طبقه دوم يك جفت كفش اسپرت مردانه
و يك جفت كفش خيلي قشنگ پاشنه بلند زنانه قرار دارد. در طبقه چهارم هم دو
جفت كفش بود. يك جفت كفش گيوه مردانه كه معلوم بود مال يك پيرمرد است
و يك جفت كفش پيرزنانه.
دلم براي آنها سوخت. آخر براي پيرمرد و پيرزن سخت است كه اين همه راه
را بالا برود، فكري به نظرم رسيد. كفشهاي آنها را برداشتم و به سرعت برگشتم
پائين و جاي كفشها را عوض كردم.
حالا خيلي خوب شده بود. اگر صاحبان اين كفشها هم جايشان را عوض كنند همه چيز
درست ميشود. احترام به پيرمردها و پيرزنها واجب است. كمي بعد وقتي براي
خريدن نان به كوچه رفتم چهار نفر را ديدم كه با هم دعوا ميكنند، پيرزني كه
كفشهاي قشنگ پاشنه بلند پايش بود و پيرمردي كه اسپرت پسرانه پوشيده بود.
همين طور يك مرد جوان كه گيوه كهنهاي پوشيده بود و خانم جوان و شيك پوشي
كه كفشهاي كوچك پيرزنانه به پايش بود، ترسيدم كتككاري بشود رفتم جلو و گفتم:
خوب چه ميشود اگر شما جايتان را عوض كنيد. براي پيرمردها سخت است كه اين
همه پله را بالا بروند. اين را گفتم و به طرف نانوايي فرار كردم.
برگشتني با ترس و لرز وارد آپارتمان شدم. به در خانه طبقه دومي كه رسيدم ديدم
همه چهارجفت كفش جلوي در است و از داخل خانه صداي خنده ميآيد. خوشحال شدم
و با خودم گفتم خوب شد اگر جوانها بالا نرفتند حداقل پيرها پائين آمدند.
يه روز يه سوسكه داشته از چاه فاضلاب ميومده بيرون
بهش مي گن برگرد اينجا چي كار ميكني؟
ميگه: به اميد يه هواي تازه تر گفتيم از رفتن و .......
يه روز يه تركه ميره دستشويي بعدهمه پشه ها بلند ميشن
بعد تركه ميگه:بفرماييد بشينيد ؛ خواهش ميكنم
يه روز يه آباداني رو ميخواستن شكنجش بدن:
ميبندنش به درخت براش نوار بندري ميذارن
يه روز سيگار يه آقايي روشن نمي شده پياده ميشه هلش ميده
يه روز يه مار و يه جوجه تيغي ازدواج ميكنن بچه شون سيم خاردار ميشه ;z; ;z; ;z;
به يه نفر ميگن به يه قزويني مست چي ميگن
ميگه: مسكوني
به يه نفر ميگن به يه قزويني مست چي ميگن
ميگه: مسكوني
گويند كه درويشي نزد خاجه اي رفت و گفت
اي خاجه من تو از يك پدر و مادر هستيم آدم و حوا
چرا تو بايد اين گونه پولدار بيدي و من نه
بيا و مساوات و برادري را برقرار كن و به برادر خود كمك كن!!!
خاجه هم به درويش يك سكه ميدهد
درويش دلخور ميشود و ميگويد
از كل اموال خود همين يه سكه را به من ميدهي
خاجه گفت اين سكه را قبول كن كه با آمدن برادران ديگرت اين سكه هم به تو نخاهد رسيد!!!;g;
يك روز كدخداي دهي به نصرالدين گفت: «نصرالدين تو بايد از ده بروي، مردم اين ده تو را نميخواهند.»
نصرالدين گفت: «حق با آنهاست، اما شما ميدانيد كه من هر جا بروم، به تنهايي نميتوانم ده درست كنم، اما مردم اينجا ميتوانند، چون تعدادشان زياد است. حالا بهتر نيست، من بمانم و آنها بروند؟»
در مجلس صحبت از حلوا بود. نصرالدين گفت: «خيلي عجيب است. مدتي است حسرت خوردن حلوا به دلم مانده.»
گفتند: «اين كه كاري ندارد، بپز»
گفت: «هر وقت آرد هست، روغن نيست. هر وقت روغن هست، شكر نيست. وقتي همهاش هست، من خودم نيستم.»
نصرالدين و همسايهاش به درد گوش دچار شدند. با هم پيش طبيب رفتند.
طبيب اول گوش همسايه نصرالدين را شست و روغن مالي كرد. همسايه نصرالدين از درد و ناراحتي دادش درآمد. نوبت نصرالدين كه شد، عين خيالش نبود.
از حكيمخانه كه درآمدند، همسايه نصرالدين گفت:«واقعاً كه عجب طاقتي داري.»
نصرالدين گفت: «ميداني، چه كار كردم كه گوشم درد نگرفت؟»
همسايه پرسيد:«چه كار كردي؟»
نصرالدين گفت: «هيچي، گوش سالمم را جلو بردم.»
يك روز نصرالدين مادرش را كه مريض بود، پيش طبيب برد.
طبيب گفت: «اين زن روحيه ندارد. بايد شوهري برايش دست و پا كنيد.»
از حكيم خانه كه بيرون آمدند، مادر نصرالدين به پسرش گفت: «چه حكيم حاذقي!»
يك روز نصرالدين لباس سياه پوشيده بود و توي بازار ميگشت.
پرسيدند: «خدا بد ندهد، اتفاقي افتاده؟»
نصرالدين گفت: «بله، پدر پسرم فوت كرده.»
نصرالدين مقداري هيزم روي كول خودش گذاشته بود و خودش هم سوار خرش بود.
بچههاي محل پرسيدند: «چرا هيزم را روي الاغ نميگذاري؟»
نصرالدين گفت: «خدا را خوش نميآيد كه هم خودم بار خر باشم، هم هيزم.»
يك روز نصرالدين خرش را برد بازار كه بفروشد خر جفتك ميانداخت و مردم را گاز ميگرفت و عرعر ميكرد.
رهگذري به نصرالدين گفت: «فكرنكنم اين خر را كسي بخرد.»
نصرالدين گفت: «من هم نميخواهم آن را بفروشم، ميخواهم مردم بدانند كه من از دستش چه ميكشم.»
نصرالدين گاوي داشت. هر كاري كرد كه آن را بفروشد، خريداري پيدا نشد.
دلالي به او گفت: «گاو را بده من برايت ميفروشم.»
دلال گاو را به بازار برد و داد زد: «اين گاو شش ماهه آبستن است.»
شخصي رسيد و گاو را به قيمت خوبي خريد.
چند روز بعد براي دختر نصرالدين خواستگار آمد. نصرالدين براي آنكه از دخترش تعريف كرده باشد، گفت: «دختر من هم زيباست، هم اخلاق خوبي دارد، و هم آبستن است!»
يك روزمردي به ديدن نصرالدين رفت.
نصرالدين پرسيد: «كار و بار چه طور است؟»
گفت: «بسيار خوب، هر نامهاي كه مينويسم صد دينار حقالتحرير ميگيرم.»
چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، آن نامه را دوباره ميآورند خودم ميخوانم و صد دينار ديگر ميگيرم.»
نصرالدين گفت:«آن صد دينار آخري نصيب من نميشود. چون خط مرا هيچ كس نميتواند بخواند، حتي خودم.»
نصرالدين با يكي از دوستان به دهي ميرفت. هر كدام يك قرص نان داشتند.
رفيق نصرالدين گفت: «بيا آنچه داريم روي هم بريزيم و با هم بخوريم.»
نصرالدين گفت: «يك نان من دارم، يك نان تو. اگر خيال بد نداري، تو نان خودت بخور، من نان خودم را.»
نصرالدين براي موعظه كردن به دهي رفت. بالاي منبر از حضرت عيسي سخن گفت كه به طبقه چهارم آسمان صعود كرد.
وقتي نصرالدين از منبر پايين آمد، زني جلوي او را گرفت و پرسيد: «پس حضرت عيسي در آسمان چهارم از كجا ميخورد و مينوشد؟»
نصرالدين گفت: «عجيب است. دو ماه است كه يك نفر از من نپرسيد در اين ولايت غريب چه طور گذران ميكني و از كجا ميخوري و مينوشي، ولي فوراً به فكر حضرت عيسي افتاديد كه در آسمان چهارم چه ميخورد؟»
در خانه نصرالدين را دزديدند. نصرالدين هم رفت در مسجد را كند و به خانه آورد.
پرسيدند: «اين چه كاري بود كه كردي؟»
گفت: «خدا دزد را ميشناسد، او را به من بسپارد، در خانهاش را پس بگيرد.»
يك روز پسر نصرالدين پيش پدرش آمد و گفت: «ديشب خواب ديدم شما يك دينار به من دادهايد.»
نصرالدين گفت: «چون پسر خوبي هستي، آن را از تو پس نميگيرم. مال خودت.»
شخصي خروس نصرالدين را دزديد و در خورجين گذاشت و راهش را كشيد و رفت. نصرالدين سر راهش را گرفت و گفت: «خروس را رد كن بيايد.»
دزد گفت: «به حضرت عباس، خروس تو را من نديدهام.»
نصرالدين گفت: «قسم حضرت عباس را باور كنم، يا دم خروس را؟»
نصرالدين وارد شهري شد و در بازار به گشت و گذار پراخت.
يك نفر از او پرسيد: «امروز، چه روزي است؟»
نصرالدين گفت: «من تازه وارد اين شهر شدهام، هنوز با روزهاي اينجا آشنا نشدهام. بهتر است از يك آدم وارد بپرسي.»
يك روز نصرالدين ديگي از همسايه خود قرض كرد. فرداي آن روز ديگچهاي توي آن گذاشت و به همسايه پس داد.
همسايه پرسيد: «اين ديگچه از كجا آمده؟»
نصرالدين گفت: «ديگ شما آبستن بود. ديشب زاييد. اين هم بچه آن است.»
همسايه با خوشحالي ديگ را گرفت و رفت. چند روز بعد نصرالدين دوباره همان ديگ را از همسايه قرض كرد. مدتي گذشت و از ديگ خبري نشد. همسايه به خانه نصرالدين آمد و سراغ ديگ را گرفت.
نصرالدين گفت: «سر شما سلامت، ديگ مرحوم شد.»
همسايه گفت: «آخر مگر ممكن است ديگ هم بميرد؟»
نصرالدين گفت: «چه طور ديگ ميتواند بزايد، اما نميتواند بميرد. ديگي كه ميزايد، ممكن است سر زا برود.»
يك روز به نصرالدين خبر دادند كه سرت سلامت، عيالت فوت كرد.
نصرالدين گفت: «زن عاقلي بود، راضي به زحمت من نشد. چون خيال داشتم طلاقش بدهم.»
از نصرالدين پرسيدند: «هيچ شده كه در جايي از جمعيت سبقت بگيري؟»
گفت: «بله، خيلي.»
گفتند: «مثلاً كي؟»
گفت:«مثلاً وقت بيرون آمدن از مسجد.»
پرسيدند: «چه طور؟»
گفت:«چون من آخرين نفري هستم كه وارد مسجد ميشوم، موقع بيرون آمدن هم اولين نفرم.»
شخصي به نصرالدين گفت: «صد دينار به من قرض بده، يك ماه هم مهلت بده كه قرضت را پس بدهم.»
نصرالدين گفت: «من نصف خواهش تو را ميتوانم انجام بدهم.»
آن شخص خوشحال شد و خيال كرد نصرالدين ميخواهد به او پنجاه دينار بدهد.
گفت: «عيبي ندارد، با پنجاه دينار هم كارمان راه ميافتد.»
نصرالدين گفت: «من گفتم نصف خواهشت را انجام ميدهم و آن هم دادن مهلت است. هر چقدر مهلت بخواهي، ميتوانم بهت بدهم.»
نصرالدين با عدهاي از صحرايي ميگذشت. صداي گاوي شنيده شد.
گفتند: «نصرالدين گاو صدايت ميكند، برو ببين چه ميگويد.»
نصرالدين رفت و برگشت و گفت: «ميگويد چرا با يك مشت الاغ آمدهاي گردش؟»
سر گاوي توي خمره گير كرده بود. مردم هر كاري كردند نتوانستند سر گاو را از توي خمره در بياورند. دست به دامن نصرالدين شدند. نصرالدين پيشنهاد كرد سر گاو را ببرند. چنان كردند كه نصرالدين گفته بود. سر گاوي توي خمره افتاد. نصرالدين اين بار پيشنهاد كرد خمره را بشكنند و سر گاو را در بياورند. مردم از اين همه هوش و ذكاوت تعجب كردند.
يك نفر پيش نصرالدين آمد و گفت: «ميگويند شما سركه هفت ساله داريد، درست است؟»
نصرالدين جواب داد: «بله.»
آن شخص گفت: «يك كاسه از آن به من بدهيد.»
نصرالدين گفت: «عجب، اگر ميخواستم يك كاسه به شما بدهم، سركه يك ماهه هم نميشد.»
از نصرالدين پرسيدند: «چرا مرغ يك پاي خود را بلند ميكند و روي پاي ديگر ميايستد؟»
گفت:«اگر آن يك پاي ديگر هم بلند كند، ميافتد.»
پرسيدند: «چرا شكارچيها وقت شكار، يك چشم خود را ميبندند؟»
گفت:«اگر دو تا چشم خود را هم بگذارند جايي را نميبينند.»
باز پرسيدند: «چرا مؤذن دستش را بيخ گوشش ميگذارد و اذان ميگويد؟»
گفت: «براي اين كه اگر دستش را روي دهانش بگذارد، صدايش بيرون نميآيد.»
شخصي ادعا ميکرد که از نصرالدين صد دينار ميخواهد. با نصرالدين به محضر قاضي رفت.
قاضي ادعاي شاکي را شنيد و پرسيد: «شاهدت کيست؟»
گفت: «خدا.»
نصرالدين گفت: «براي شهادت بايد کسي را معرفي کني که قاضي او را بشناسد.»
يك روز عيال نصرالدين گفت: «آشپزمان امروز افتاد و پايش شكست.»
نصرالدين عصباني شد و گفت: «خيلي خوب، اين دفعه او را ميبخشم، ولي اگر بعد از اين چيزي را بشكند، قيمتش را از حقوقش كم ميكنم.»
زن نصرالدين از او پرسيد: «دزد چه جوري به خانه آدم ميآيد؟»
نصرالدين گفت: «طوري راه ميرود كه صداي پايش شنيده نشود.»
يك شب زن نصرالدين خوابش نبرد. نصرالدين را بيدار كرد.
نصرالدين پرسيد چه خبر است؟»
زن نصرالدين گفت: «فكر ميكنم دزد آمده.»
نصرالدين گفت: «از كجا ميگويي؟»
زن نصرالدين گفت: «از آنجا كه هر چه گوش ميكنم صداي پايي نميشنوم.»
نصرالدين بيپول شد و به فكر صرفهجويي افتاد از كاه و جو خرش هر روز مقداري كم كرد، الاغ روز به روز لاغرتر شد تا اين كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
نصرالدين گفت: «خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بود، اما حيف كه اجل مهلت نداد.»
نصرالدين ميخواست پسرش را زن بدهد. يكي از دوستانش گفت: «حالا زود است، بگذار كمي بزرگتر بشود، بعداً.»
نصرالدين گفت: «اگر بزرگتر بشود، عاقل ميشود و ديگر زن نميگيرد.»
درويشي در خانه خاجه بخيلي امد
واز آن كمك خاست
خاجه به آن يك انگشتر بي نگين داد
درويش براي خاجه دعا كرد
خداوندا به خاجه قصري بي سقف بده
خاجه متحير و اندوهگين گشت گفت
قصر بي سقف!!!قصر بي سقف به چه دردي ميخورد!!
درويش گفت: به همان دردي كه انگشتر بي نگين ميخورد!!
شخصي به نصرالدين گفت: «صد دينار به من قرض بده، يك ماه هم مهلت بده كه قرضت را پس بدهم.»
نصرالدين گفت: «من نصف خواهش تو را ميتوانم انجام بدهم.»
آن شخص خوشحال شد و خيال كرد نصرالدين ميخواهد به او پنجاه دينار بدهد.
گفت: «عيبي ندارد، با پنجاه دينار هم كارمان راه ميافتد.»
نصرالدين گفت: «من گفتم نصف خواهشت را انجام ميدهم و آن هم دادن مهلت است. هر چقدر مهلت بخواهي، ميتوانم بهت بدهم.»
نصرالدين با عدهاي از صحرايي ميگذشت. صداي گاوي شنيده شد.
گفتند: «نصرالدين گاو صدايت ميكند، برو ببين چه ميگويد.»
نصرالدين رفت و برگشت و گفت: «ميگويد چرا با يك مشت الاغ آمدهاي گردش؟»
سر گاوي توي خمره گير كرده بود. مردم هر كاري كردند نتوانستند سر گاو را از توي خمره در بياورند. دست به دامن نصرالدين شدند. نصرالدين پيشنهاد كرد سر گاو را ببرند. چنان كردند كه نصرالدين گفته بود. سر گاوي توي خمره افتاد. نصرالدين اين بار پيشنهاد كرد خمره را بشكنند و سر گاو را در بياورند. مردم از اين همه هوش و ذكاوت تعجب كردند.
يك نفر پيش نصرالدين آمد و گفت: «ميگويند شما سركه هفت ساله داريد، درست است؟»
نصرالدين جواب داد: «بله.»
آن شخص گفت: «يك كاسه از آن به من بدهيد.»
نصرالدين گفت: «عجب، اگر ميخواستم يك كاسه به شما بدهم، سركه يك ماهه هم نميشد
از نصرالدين پرسيدند: «چرا مرغ يك پاي خود را بلند ميكند و روي پاي ديگر ميايستد؟»
گفت:«اگر آن يك پاي ديگر هم بلند كند، ميافتد.»
پرسيدند: «چرا شكارچيها وقت شكار، يك چشم خود را ميبندند؟»
گفت:«اگر دو تا چشم خود را هم بگذارند جايي را نميبينند.»
باز پرسيدند: «چرا مؤذن دستش را بيخ گوشش ميگذارد و اذان ميگويد؟»
گفت: «براي اين كه اگر دستش را روي دهانش بگذارد، صدايش بيرون نميآيد.»
شخصي ادعا ميکرد که از نصرالدين صد دينار ميخواهد. با نصرالدين به محضر قاضي رفت.
قاضي ادعاي شاکي را شنيد و پرسيد: «شاهدت کيست؟»
گفت: «خدا.»
نصرالدين گفت: «براي شهادت بايد کسي را معرفي کني که قاضي او را بشناسد
يك روز عيال نصرالدين گفت: «آشپزمان امروز افتاد و پايش شكست.»
نصرالدين عصباني شد و گفت: «خيلي خوب، اين دفعه او را ميبخشم، ولي اگر بعد از اين چيزي را بشكند، قيمتش را از حقوقش كم ميكنم.»
زن نصرالدين از او پرسيد: «دزد چه جوري به خانه آدم ميآيد؟»
نصرالدين گفت: «طوري راه ميرود كه صداي پايش شنيده نشود.»
يك شب زن نصرالدين خوابش نبرد. نصرالدين را بيدار كرد.
نصرالدين پرسيد چه خبر است؟»
زن نصرالدين گفت: «فكر ميكنم دزد آمده.»
نصرالدين گفت: «از كجا ميگويي؟»
زن نصرالدين گفت: «از آنجا كه هر چه گوش ميكنم صداي پايي نميشنوم.»
نصرالدين بيپول شد و به فكر صرفهجويي افتاد از كاه و جو خرش هر روز مقداري كم كرد، الاغ روز به روز لاغرتر شد تا اين كه جان به جان آفرين تسليم كرد.
نصرالدين گفت: «خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بود، اما حيف كه اجل مهلت نداد.»
شخصي به خانه نصرالدين مهمان آمده بود. از نصرالدين پرسيد: «شما اولاد داريد؟»
نصرالدين گفت:«يك پسر دارم.»
پرسيد: «چپق ميكشد؟»
گفت:«نخير.»
پرسيد: «به گردش و تفريح ميرود؟»
جواب داد: «ابداً»
پرسيد: «حركات جوانهاي امروزي را دارد؟»
گفت: «اصلاً.»
مهمان گفت: «پس خوشا به حال شما، به شما تبريك ميگويم. آقازاده چند سال دارد؟»
نصرالدين گفت: «شير ميخورد، شش ماهه است.»
نصرالدين شعري ساخت كه مصراع اولش اين بود: «اطاعت امر ولي نعمت بر ما فرض.» به جاي مصراع دوم هم آيه آيةالكرسي آمده بود تا «و ما في الارض»
نصرالدين پيش حاكم رفت و شعر را خواند و صله خواست.
حاكم گفت: «چرا مصراع اول به اين كوتاهي است و مصراع دوم به اين درازي؟»
نصرالدين گفت: «تازه خدا رحم كرده. اگر قافيه را پيدا نكرده بودم تا هم فيها خالدون رفته بودم.» ; ;d; ;d;
يك روز رختشوي محل، رخت نصرالدين را روي طنابي در پشت بام پهن كرده بود. باد سختي وزيد و پيراهن را انداخت وسط حياط.
نصرالدين به زنش گفت: «بايد گوسفند قرباني كنيم.»
زنش پرسيد: «براي چي؟»
نصرالدين گفت: «براي اين كه اين پيراهن، تن من نبود.»
يك شب نصرالدين بيخود و بيجهت زل زده بود تو صورت زن خود. زنش پرسيد: «چي شده هي داري بربر مرا نگاه ميكني؟»
نصرالدين گفت: «امروز چشمم به زني افتاد مثل ماه. هر كار كردم نگاهش نكنم نشد. امشب براي اين كه گناهم بخشيده بشود. دو برابر آن، دارم تو را نگاه ميكنم.»
يك روز نصرالدين داشت زميني را شخم ميزد. خار درشتي به پايش رفت و پايش را زخم كرد. نصرالدين پايش را شست و با پارچهاي بست و خدا را شكر كرد.
يكي گفت: «براي چه شكر ميكني؟»
نصرالدين گفت: «براي اين كه كفش نوام پايم نبود.»
نصرالدين به عيالش گفت: «هميشه من كاه و جو الاغ را دادهام، حالا تو بايد اين كار را بكني، چون من خسته شدهام.»
از نصرالدين اصرار بود و از عيالش انكار تا اين كه كارشان به دعوا و فحش و فحش كاري كشيد، با هم شرط بستند هر كس حرف بزند بايد خوراك خر را بدهد.»
چند ساعت هر دو ساكت ماندند و برّ و برّ همديگر را نگاه كردند، زن حوصلهاش سر رفت و بلند شد و به خانه همسايه رفت و قضيه را براي همسايه تعريف كرد و از او خواهش كرد يك كاسه آش براي نصرالدين بفرستد چون نصرالدين به قدري لج باز است كه اگر بميرد هم حرفي نميزند، بچه همسايه كاسهاي آش برداشت و به خانه نصرالدين رفت.
حالا بشنويد از آن طرف وقتي زن نصرالدين رفت، دزدي ديد در خانه نصرالدين باز است وارد خانه شد و شروع كرد به جمعآوري اشياي قيمتي، وقتي وارد اتاق آخري شد نصرالدين را ديد كه ساكت نشسته و زل زده به ديوار خيال كرد نصرالدين فلج است و براي امتحان جلو رفت و عمامه نصرالدين را برداشت و انداخت روي زمين، نصرالدين تكان نخورد و دزد با خيال راحت اموال دزدي را روي دوش انداخت راهش را گرفت و رفت.
بچه همسايه با كاسه آش وارد خانه كه شد ديد خانه به كلي خالي شده و نصرالدين ساكت گوشهاي نشسته است و بچه كاسه آش را جلوي نصرالدين گذاشت، نصرالدين با اشاره سر و دست خواست به بچه حالي كند كه دزد آمده و همه چيز را برده است بعد نصرالدين اشاره كرد به سرش كه يعني دزد عمامه مرا هم انداخته است اما بچه چيزي حاليش نشد و خيال كرد نصرالدين ميگويد كاسه آش را خالي كن روي سر من و همين كار را هم كرد.
بچه به خانه خودشان رفت و قضايا را براي زن نصرالدين تعريف كرد، زن فهميد كه نصرالدين چه دسته گلي به آب داده است بلند شد و با عجله به خانه رفت.
خانه را خالي ديد و نصرالدين را آشي، با عصبانيت داد زد: «مرد حسابي، اين چه وضعيتي است خجالت بكش زندگيمان به باد رفته و تو همين طور نشستهاي برّ و برّ نگاه ميكني.»
نصرالدين به حرف درآمد و گفت: «اول برو خوراك خر را بده، بعد بيا درباره چيزهاي ديگر صحبت كنيم.»
نصرالدين به دكان حلوا فروشي رفت و در حالي كه آب دهانش را قورت ميداد، از حلوا فروش پرسيد: «اگر كسي اينجا حلوا بخورد و پول نداشته باشد، شما چه كار ميكنيد؟»
حلوا فروش گفت: «با يك اردنگي مياندازمش بيرون.»
نصرالدين يك تكه حلوا در دهانش انداخت و پشت به فروشنده كرد و گفت: «پس لطفاً قيمتش را حساب كنيد.»
يک روز نصرالدين با اميري به حمام رفته بود. امير از او پرسيد: «به نظر تو من چند مي ارزم؟»
نصرالدين گفت: «پنجاه دينار.»
امير گفت: «مرد حسابي، پنجاه دينار فقط لنگ من مي ارزد.»
نصرالدين گفت: «من هم قيمت همان را گفتم.»
از نصرالدين پرسيدند: «وقتي ماه تازه در آسمان پيدا ميشود، ماه كهنه را چه كار ميكنند؟»
گفت: «ريز ريز ميكنند و ازش ستاره ميسازند.»
زن نصرالدين به او گفت: «چرا در خواب اين قدر خور خور ميكني؟»
نصرالدين گفت: «چرا دروغ ميگويي؟ دفعه پيش هم كه همين حرف را زدي، من دو شب تا صبح نخوابيدم، ديدم خور خور نميكنم.»
نصرالدين براي شب نشيني به خانه دوستش رفت. اتفاقاً آنها مشغول خوردن شام بودند. به نصرالدين تعارف كردند. نصرالدين گفت: «شام خوردهام، ولي قدري مزمزه ميكنم.»
بعد شروع كرد به خوردن و به هيچ كس مجال نداد. صاحب خانه كه وضع را اين طور ديد، گفت: «نصرالدين از اين به بعد شام را بيا پيش ما و مزمزه را بگذار براي خانه خودت.»
شخص خسيسي نصرالدين را به ناهار دعوت كرد و نان و پنيري جلوي او گذاشت و گفت: «اين پنير را سيري يك صد دينار خريدهام.»
نصرالدين گفت: «من كاري ميكنم كه اين پنير براي شما به نصف قيمت تمام شود.»
پرسيد: «چه طوري؟»
گفت: «اين طوري كه يك لقمه را نان خالي و يك لقمه را با پنير ميخورم.»
روز نصرالدين مادرش را كه مريض بود، پيش طبيب برد.
طبيب گفت: «اين زن روحيه ندارد. بايد شوهري برايش دست و پا كنيد.»
از حكيم خانه كه بيرون آمدند، مادر نصرالدين به پسرش گفت: «چه حكيم حاذقي
يك روز نصرالدين لباس سياه پوشيده بود و توي بازار ميگشت.
پرسيدند: «خدا بد ندهد، اتفاقي افتاده؟»
نصرالدين گفت: «بله، پدر پسرم فوت كرده.»
نصرالدين مقداري هيزم روي كول خودش گذاشته بود و خودش هم سوار خرش بود.
بچههاي محل پرسيدند: «چرا هيزم را روي الاغ نميگذاري؟»
نصرالدين گفت: «خدا را خوش نميآيد كه هم خودم بار خر باشم، هم هيزم.»
يك روز نصرالدين خرش را برد بازار كه بفروشد خر جفتك ميانداخت و مردم را گاز ميگرفت و عرعر ميكرد.
رهگذري به نصرالدين گفت: «فكرنكنم اين خر را كسي بخرد.»
نصرالدين گفت: «من هم نميخواهم آن را بفروشم، ميخواهم مردم بدانند كه من از دستش چه ميكشم.»
بعضي از كتابها ساده لباس ميپوشند و بعضي لباسهاي عجيب و غريب و رنگارنگ دارند.
بعضي از كتابها براي ما قصه ميگويند تا بخوابيم و بعضي قصه ميگويند تا بيدار شويم.
بعضي از كتابها تنبل هستند. بعضي از كتابها زياد ميخوابند و هميشه خميازه ميكشند.
بعضي از كتابها شاگرد اول ميشوند و جايزه ميگيرند. بعضي مردود ميشوند و بعضي تجديد.
بعضي از كتابها تقلب ميكنند. بعضي از كتابها دزدي ميكنند.
بعضي از كتابها به پدر و مادر خود احترام ميگزارند و بعضي حتي اسمي هم از پدر و مادر خود نميبرند.
بعضي از كتابها هر چه دارند از ديگران گرفتهاند و بعضي از كتابها هر چه دارند به ديگران ميبخشند.
بعضي از كتابها فقيرند و بعضي گدايي ميكنند.
بعضي از كتابها پر حرفند ولي حرفي براي گفتن ندارند و بعضي ساكت و آرامند ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارند.
بعضي از كتابها بيمارند، بعضي از كتابها تب دارند و هذيان ميگويند.
بعضي از كتابها را بايد به بيمارستان برد تا معالجه شوند و بعضي را بايد به تيمارستان برد.
بعضي از كتابها كودكانه و لوس حرف ميزنند و بعضي از كتابها فقط غر ميزنند و نصيحت ميكنند.
بعضي از كتابها دوقلو يا چند قلو هستند. بعضي از كتابها پيش از تولد ميميرند. و بعضي تا ابد زنده هستند.
بعضي از كتابها سياهپوستند، بعضي سفيد پوست و بعضي زردپوست يا سرخ پوست.
بعضي از كتابها به رنگ پوست خود افتخار ميكنند و رنگ ديگران را مسخره ميكنند…
بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك.
بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدمها ترجمه شدهاند.
بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند.
بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدمها تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نميشوند.
بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را ميشود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را ميتوان در كيف مدرسه گذاشت.
بعضي از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته ميشوند. بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند.
از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.
بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند خيلي كودكانه و سطحي هستند.
ما حاشيهنشين هستيم.
مادرم ميگويد: «پدرت هم حاشيهنشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمدهام
ولي نميخواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيه بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه ميكند، گاهي در حاشيه گريه، كمي هم ميخندد.
مادرم ميگويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه صفحه تقدير نوشتهاند.»
و هر شب ستاره بخت مرا كه در حاشيه آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد.
ولي من ميگويم: «اين ستاره من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشيه زبالهها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيه روز، به مدرسه شبانه ميروم.
در حاشيه كلاس مينشينم.
در حاشيه مدرسه مينشينم و توپ بازي بچهها را نگاه ميكنم، چون لباسم همرنگ بچهها نيست.
من روزها در حاشيه خيابان كار ميكنم و بعضي شبها در حاشيه پيادهرو ميخوابم.
من پاييز كار ميكنم، زمستان كار ميكنم، بهار كار ميكنم. تابستان كار ميكنم و در حاشيه كار، زندگي ميكنم.
من در حاشيه شهر زندگي ميكنم.
من در حاشيه زمين زندگي ميكنم.
من در مدرسه آموختهام كه زمين مثل توپ گرد است و ميچرخد.
اگر من در حاشيه زمين زندگي ميكنم، پس چطور پايم نميلغزد و در عمق فضا پرتاب نميشوم؟
زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيهنشين هستم.
ولي معني كلمه حاشيه را نميدانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مينويسند؛ يا مثل حاشيه شهر كه زبالهها را در آنجا ميريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريختهاند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيهنشين هستم.
به مسجد ميروم، در حاشيه مسجد نماز ميخوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيه جلسه قرآن مينشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفتهام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمهاي را در حاشيه آن ننوشتهاند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.
من همسن و سال پسر تو هستم،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس ميخواند و كار نميكند،
من كار ميكنم و درس نميخوانم.
پدر من نه كار دارد، نه خانه،
تو هم كاري داري هم خانه، هم كارخانه؛
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار ميكنم، تو احتكار ميكني.
من بار ميكنم، تو انبار ميكني.
من رنج ميبرم، تو گنج ميبري.
من در كارخانه تو كار ميكنم